محمدصدرا پسر گل مامان و بابا

خاطرات محمدصدرا کوچولو

مرداد و ماه مبارک رمضان

1391/5/23 13:49
نویسنده : پریا
506 بازدید
اشتراک گذاری

و اما شرح ماوقع:

خاله مامان و دختراش با مامان جون اینا هفته قبل از ماه مبارک اومدند خونمون و شب موندند. موقع صبحانه مامان شکر پاش رو سر سفره گذاشت. اگه گفتین توی شکر پاش چی پیدا شد؟ خاله جون اونو سرازیر کرد توی لیوان چای اش و به جای شکر از اون...

بله لوبیا قرمز توی لیوانش ریخت. حالا کار کیه؟ نی نی جون. به این میگن یه پذیرایی ناب. از قبل آماده کرده بودم ولی پیش بینی نکرده بودم که نصیب خاله جون بشه.خیلی هم بد نشد. کم کمش کلی خندیدن روحیه اشون باز شد.

این هم یک شب قبل از ماه مبارک که آقا عماد اينا که بابا و مامانش هم روزه بودند و مهمون ما بودند. ببینید ماشاء الله،چه طور خودم غذا می خورم.

جريان يک روز با مامان وقتی از مهد برمیگردم خونه و هر روز هم تکرار میشه. کلاً موقع برگشتن به خونه از همون ابتدایی که مامان رو می بینم اذیتش می کنم تا ...

توی اون ساعت گرم ظهرکه مامان از گرما کلافه است و خسته؛ باید حتماً خودم اون همه پله مهد رو پايين بیام ، یکی یکی و آروم آروم. بعد توی حیاط هم که می رسم باید با همه اسباب بازیهای موجود یکی یکی بازی کنم. بعد هم سنگ های تو باغچه رو نگاه کنم و مورچه ها رو بگيرم.

اسم تک تک موجوداتی که توی عکس های روی دیوار رو از مامان بپرسم. مثل ببری، پو ، پروانه و صورتی و...توی یکی از همین شبا، مامان تغریف میکنه که من نصف شب از خواب بیدار شدم و نشستم و هی گفتم: ببی، پووو، ببی پوووو. و کلی مامان منو بوسیده.

هميشه قبل از خروج از در مهد، سوئيچ رو از دست مامان ميگيرم. گاهی هم گیر میدم که خودم باید کیفمو بیارم.

در ماشين رو خودم بايد باز کنم. خودم بايد سوار ماشين بشم. اگه کمی هم مامان کمک کنه، ميام پايين و دوباره سوار میشم تا اصلاح بشه. ماشين رو بايد خودم روشن کنم البته نمی تونم ولی ژستشو میگيرم و کلی با دنده و ترمز دستی و فرمون، ماشین بازی می کنم تا خسته بشم و اجازه بدم به مامان تا بريم خونه. از روی هر دست اندازی که رد میشیم میگم: آخ خ خ خ ...

اگه موقع خرید همراه مامان باشم یه گیرهایی هم برای خریدهای اجباری می دهم. خودم برمیدارم و می برم روی میز ترازو میذارم.

موقع رسیدن به خونه تا مدتها گیر میدادم که خودم باید قفل در و باز کنم و به زور کلید را از مامان می گرفتم و سعی می کردم در رو باز کنم. بعد از ٥ تا ١٠ دقیقه که نمی تونستم کلید رو به مامان میدادم تا خودش بازش کنه. الان چند روزه دیگه این کار و نمی کنم. اما حرکت بعدی درآوردن کفشها توسط خود خودمه. این صندل ها سه تا چسب دارند و من همشونو باز می کنم تا کفشام رو دربیارم.

حرکت بعدی گذاشتن کفشها تو جا کفشی است. کافی است مامان مثلاً در جا کفشی رو برای کمک به من باز کنه تا زودتر کار انجام بشه. اونوقته که من جیغ و داد و بیداد،یعنی که ببندش، خودم میخوام بازش کنم. کلاً هر کاری رو مامان برای تسریع در انجام کار من بدهد، باید برگرده به عقب تا خودم انجامش بدم و این رد خور نداره چون در غیر اینصورت جیغ و دادم به هواست.

ژست فیلم نگاه کردن و هندوانه خوردن رو داشته باشید. مثل پیرمردها تکیه دادم.

کلاً غذا خوردن روی میز رو دوست دارم هر چند سختم باشه.

روز میلاد امام حسن مجتبی (ع) برای افطاری خونه عماد اينا دعوت داشتيم و من از بس که روزه بودم، قورمه سبزی رو اینجوری خوردم. حالا هی شما بگيد اینجوری نمیشه. ولی من میگم قاشق دیگه چیه؟

به علت تعطیلات مامان، یک هفته ای رو مهمون باباجون اینا بودیم. این تاب رو سال پیش عمه ام به من داده بود ولی چون روی چهارچوب خونمون نمیشه هر میله بارفیکسی رو نصب کرد تا حالا ازش استفاده نکرده بودم. و حالا آوردمش خونه بابا جون اینا و کلی باهاش بازی کردم. به امید اینکه یک روز میله بارفیکس خاص و مناسب رو بخریم.

یک روز هم رفتیم خونه ثنا خانم اینا. و اونجا زن دایی موهای نازنین منو کوتاه کرد و من کمی تا مقداری گریه زاری کردم.

این هم عکس پس از اصلاح. شب هم همگی با هم به مراسم شب احيا رفتیم. همون ساعت اول من و ثنا لالا کردیم با اون همه سر و صدا !!!!!!

توی خونه باباجون اینا امکانات سرویس بهداشتی بهتره چون جلوی دستشويي موکت داره و کمی بزرگتره. از همون روز اول آوردن زیر پایی، برداشتن صابون و باز کردن آب رو خودم انجام دادم فقط به مامان می گفتم با حوله دستم رو پاک کن.

این هم عکس الینا گلینا. عجب عروس اخموییه برا خودش. کلاً هر کسی رو تحویل نمی گیره.

پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (4) مشاهده جعبه ارسال نظر
admin
23 مرداد 91 14:09
http://golkaghazi.mihanblog.com/extrapage/cowboy
http://golkaghazi.mihanblog.com/
اینوووووووووو ببین


رفتیم ببینیم ولی صفحه مورد نظر یافت نشد.
مامی محمدمهدی
23 مرداد 91 18:38
اینم یه بوسبرای پسر ملوس
مامان سامی
24 مرداد 91 10:24
کلی این آقا به مامانی کمک می کنه مامانی چرا موهای خوشکل محمد صدرا رو کوتاه کردی خیلی حیف شد در هر صورت مبارک باشه


ممنونم خاله جون
دایی حامد
23 شهریور 91 22:19
من فقط موندم چطوری هندونه رو بلند میکنه رو ترازو میذاره...
قربونت بچسبم مثل همیشه عکسات عالی بود


ممنونم دايي جون. ولی من هندونه رو بلند نمی کنم، چون سنگینه، فقط هی داد می زنم: ماما اًاينا، اًاينا،اًاينا.