محمد صدرامحمد صدرا، تا این لحظه 8 سال و 25 روز سن دارد

محمدصدرا پسر گل مامان و بابا

سفرهای بهاری

مروری بر خاطرات روزهای نخستین سال 93 تا کنون روز اول عيد  خونه بابا جون (بابای مامان) بوديم.  بابا جون برای ناهار روز اول کلی مهمون دعوت کرده بودند. حدود 50 نفر می شدند. مامان و مامان جون از روز قبل کلی کار داشتند و آن شب تا نزديک های صبح داشتند غذاها و ... را آماده می کردند. همه آمدند، کلی بچه بوديم ولی ببخشيد ديگه عکس نداريم. روز دوم رفتيم خونه خودمون. بار و بنديل رو بستيم و  صبح روز سوم  اولين سفرمان را آغاز کرديم. روز چهارم برای عيد ديدنی رفتیم خونه عمه بابا. اينجا خونه عمه خانومه و اين بچه ها هم مهمون هاشون هستند. من هر وقت اونجا میرم بايد کنار اين حوض خالی عکس بندازم. خونه عم...
18 خرداد 1393

موهام کوتاه شد

اين عکس من با موهای بلند است. دیگه کم کم طوری شده بود که هر کی منو نمی شناخت، فکر می کرد من دخترم. البته مامان قصد داشت من رو به عکاسی ببره و یک عکس دخترونه از من بگیره برای یادگاری. ولی چون اصولاً من پام رو تو عکاسی نمیذارم تا این موقع نتونسته بود به هدفش برسه. یک روز خاله با سعی و تلاش فروان قصد داشت که حداقل با دوربین خودمون از من عکس قابل چاپی تهیه کنه. متاسفانه ایشون موفق نشدند و این شد نتایج عکاسی خاله. (برخی از عکس ها را ببینید) استفاده از زمان خواب بنده در جلوی تلویزیون و با امکانات کم مثل نداشتن کش موی خوشگل و گل سرهای زیبای دخترانه. بعد از چند لحظه من بیدار شدم. اولش متوجه نشدم که موهام رو بستن. خاله منو روی ...
26 تير 1392

ماجرا و سفرنامه نوروز 92

سلام، و اما ماجرای نوروز ٩٢ روز ٢٨ اسفند مصادف با آخرین روز کاری در سال٩١ بود. گرچه مامان آن روز را مرخصی گرفت، ولی بنده همچنان به مهد رفتم تا مامان بتونه کارهای عقب مانده خونه رو انجام بده و یه خونه تر و تمیز تحويل اهل بيت دهد. بعد من و مامان وسايمان را جمع کرديم و خونه آقا جون اينا رفتيم. اواخر تعطيلات نوروز، آقاجون، مامان جون و خاله کوچيکه با کلی دوست و آشناي ديگه قرار بود به سفر کربلای معلا بروند. برای همین کمی سرشون شلوغ بود. کلی کار داشتند. روز یکم فروردين هم کلی مهمون برای ناهار دعوت کرده بودند. دختر خاله الينا هم با خانواده آمدند و جمعمون جمع شد. بابا هم که ديگه برای ساعت پايانی سال به ما ملحق شد. نميگم که موقع تحوي...
2 ارديبهشت 1392

سفربه کرانه های دور

از سه روز مونده به آخر ماه مبارک رمضون به مدت ١٠ روز رفتیم خونه آقا جون. یه روز صبح که از خواب بیدار شديم ديديم آقا جون یه ببعی شیطون رو آورده توی حیاط و پاش رو بسته به درخت تا اونو قربونی کنه. من هم از خواب بیدار شدم و رفتم سراغش، زیاد باهاش بازی نکردم چون قصاب باشی خیلی سریع ترتیبش رو داد. با اینکه بابایی نمی ذاشت من ببینم ولی باز هم یه سری از مراحل ذبح اونو دیدم و اصلاً هم نترسیدم. یه شب هم عمو جون ما رو برای صرف شام به باغ آقا جون دعوت کردند. جاتون خالی خیلی خوش گذشت، من هم حسابی شام خوردم چون قبلش خیلی ورجه ووروجه کرده بودم و حسابی گشنم شده بود. اين درخت انجير اينقدر کوتاه بود که دست من راحت بهش می رسید. من و آقا مسعود و آق...
4 مهر 1391

سفرنامه اصفهان- تابستان1391

تاریخ ٢٤ تیرماه و قبل از شروع ماه مبارک رمضان اولین سفر تابستانی سال 91 به مقصد اصفهان نصف جهان. منتظر وردد هواپيما گیر گير که بابا اون ساک دستی رو بذار اينجا. ساعت پرواز 6 صبح بود و با يک ساعت و نيم تاخير انجام شد، ساعت ٩:٣٠ رسيديم به فرودگاه اصفهان که با فاصله طولانی ای که تا شهر داشت ساعت ١٠ رسيديم به شهر زیبای اصفهان. چون سوئيت رو ساعت ٣ به ما تحويل می دادند، ساک را به هتل سپرديم و یک سر رفتيم ميدان نقش جهان و بستنی و فالوده و نگاه کردن به درشکه و اسب ها و... بازديد از مسجد شيخ لطف الله و منتظر اذان ظهر برای اقامه نماز ظهر. کنار مسجد جایی بود برای اقامه نماز، قبل از اذان، من و مامان از مسئول ...
1 مرداد 1391

سفر سبز و آبی

یه سفر سبز و آبی که سبزش خوب بود و لی آبی اش کم رنگ بود. می پرسید چرا؟ متن رو بخونید شايد متوجه شويد. برای گذراندن تعطیلات با دو خانواده از دوستانمان که هر کدام یه نی نی خوشگل داشتند به سفری رفتیم بس دوست داشتنی و شاد. روز پنج شنبه ظهر حرکت کردیم. و شب را در لاهیجان به سر بردیم. فردایش، بساط صبحانه و ناهار را برداشیم و به جنگلی در آن نزدیکی رفتیم،با طبیعتی بسیار بکر و زیبا. جای شما خالی، خیلی بود عالی. لطفاً تقاضا نفرمائيد که آدرسش را نمی دهیم ، چون سندش را زده ایم به نام و السلام. حتی اجاره هم داده نمی شود، عکس پایین مربوط همان دقایق اولیه صبح می باشد. طبیعت رو داشته باشین تا بعد... به قول مامان یگانه خانم، انگار م...
17 خرداد 1391

سلام سال نو (1391) مبارک

به نام خداوند جان و خرد موضوع انشاء: تعطیلات عید خود را چگونه گذرانده اید؟ روز ٢٧ اسفند، مهد کودک به من یک سبزه قشنگ عیدی داد. به خونه که رسیدیم یه چند دقیقه ای کاری به کارش نداشتم. اما...   لحظاتی بعد اینجوری ترتیبش رو دادم. آخرین روز کاری، یعنی ٢٨ اسفند مهد کودک خیلی خلوت بود. مامان رفته بود سرکار پیامهای تبریک وب من و ایمیل های تبریک به دوستان خودشونو زدند و به همکاران محترم تبریکات پیشاپیش دادند. ایشان برای اینکه یکسری از کارهای خونه رو هم انجام بدهند مرخصی ساعتی گرفته و زودتر رفته بودند خونه و بعد از اتمام کارهای خانه و جمع کردن وسایل، ساعت ١٤:٣٠ اومدند دنبال من تا با هم به خونه بابا جون برویم. آخه قرار...
20 فروردين 1391

سفر تابستاني به روایت تصویر

سفرنامه تابستاني مصور محمد صدرا همون روزای اول سفر یک شب شام رفتیم به باغ عمو دکتر. اینم چند تا عکس که من از درخت بالا کشیدم. از اینجا معلوم میشه که من چقدر شیطون هستم. یه روز هم رفتیم خونه عمه بابام. خونه شون خیلی قشنگه. اینجا هم مثل باغ میمونه. یه روز که فکر می کردم مامانم خوابه رفتم سروقت چمدان سفر، ولی غافل از اینکه مامانم بیدار بود و داشت از من عکس می گرفت.   اینجا داشتم با خودم می گفتم آهان پيداش کردم. از همون روزهای اول سفر، من نشستن را آغاز کردم. این هم عکسی از اولین نشستن من بر سر سفره خانواده .البته  اشتباه نکنید، این کاسه برزگی که دست من می بینید ظرف غذای من نیست. ظرف غذای من ی...
10 مرداد 1390

سفر هوایی

به لطف خدا تا حالا دو مسافرت طولانی داشتم که هر دو هم با هواپیما بوده اولی در چهارماهگی و دومی در هشت ماهگی ، عکس هاشو براتون می زارم.   عکس های بالا مربوط به اواین سفرم هست که تو هماپیما دارم روزنامه می خونم! این هم عکس های سفر دوم ...
7 مرداد 1390
1