محمدصدرا پسر گل مامان و بابا

خاطرات محمدصدرا کوچولو

چند حاضر جوابی

با سلام به همه دوستان و آشنايان ببخشيد، مدتی بود سرمون خيلی شلوغ بود نتونستيم مطلب جديد بذاريم. حالا چند مورد از حاضر جوابی های من رو داشته بايد و بخنديد تا دنيا به روی شما بخنده. فقط بايد گفت: " فتبارک الله الحسن الخالقين".   حاضر جوابی 1: مامان میگه: محمدصدرا الان کاری به کار من نداشته باش تا من برات غذا درست کنم. شما هم بشین کارتون نگاه کن فکر کنم الان باب اسفنجی رو میخواد پخش کنه. محمدصدرا: نه مامان الان نیشت. باب اسفنجی بعد از اذان نشون میده. و بدينوسيله مامان از زمان پخش باب اسفنجی مطلع شد. حاضر جوابی 2: یه روز جمعه بابا هم قول خريد گذاشته بود و هم قول داده بود که منو ببره سرسره بازی. مامان میگه بيايد او...
2 مهر 1392

مرداد و ماه مبارک رمضان

و اما شرح ماوقع: خاله مامان و دختراش با مامان جون اینا هفته قبل از ماه مبارک اومدند خونمون و شب موندند. موقع صبحانه مامان شکر پاش رو سر سفره گذاشت. اگه گفتین توی شکر پاش چی پیدا شد؟ خاله جون اونو سرازیر کرد توی لیوان چای اش و به جای شکر از اون... بله لوبیا قرمز توی لیوانش ریخت. حالا کار کیه؟ نی نی جون. به این میگن یه پذیرایی ناب. از قبل آماده کرده بودم ولی پیش بینی نکرده بودم که نصیب خاله جون بشه.خیلی هم بد نشد. کم کمش کلی خندیدن روحیه اشون باز شد. این هم یک شب قبل از ماه مبارک که آقا عماد اينا که بابا و مامانش هم روزه بودند و مهمون ما بودند. ببینید ماشاء الله،چه طور خودم غذا می خورم. جريان يک روز با مامان وقتی از مهد برمیگردم...
23 مرداد 1391

تلفظ برخی لغات از زبان محمدصدرا

"فتبارک الله احسن الخالقين" سلام، کلماتی رو که می تونم ادا کنم از این قراره. بگو ماشاء الله. تعداد ٤٨ تا کارت بن بن بن رو میشناسم و تشخیص میدم. بعضی هاشون رو هم ادا می کنم. تمام اعضای بدن رو می شناسم. دست، پا، شکم، چشم، دندون، مو، ابرو، دماغ، ناخن، دهن و... ١- حَممممم ----------- حموم ٢- نُن ------------------- نون ٣- شی ----------------- شیر ٤- طی ----------------- طوطی ٥- ما -------------------- گاو ٦- دش ----------------- کفش ٧-داب ------------------- تاب ٨- به به ---------------- غذا ٩- تووو ------------------ توپ ١٠- لالا ---------------- خواب ١١- اَب ---------------- ابرو ١٢- جبش ------------ جیش ١٣- تی ت...
20 تير 1391

صندلی

در این پست میخوام بالا رفتن از صندلی رو به همه نی نی ها آموزش بدم. ابتدا صندلی ای رو که مامان تازه براتون خریده رو برمی دارید و می برید سمت جایی که میخواید از اونجا بالا برید. سعی کنید بهانه داشته باشید. مثلا من لیوانمو بهونه کردم. درحالت عادی مامان لیوان رو رو لبه اوپن میذاره تا خودم بتونم بردارم و من راحت اونو برمی دارم. اما الان کمی دورتره و استفاده از صندلی واجبه. وقتی جای صندلی رو محکم کردید. اول یک پاتونو میذارید روی اون. دستتوتن رو به دیوار یا اوپن بگیرید. بعد با بالا آوردن اون پاتون کاملاٌ روی صندلی بایستید. اون وقت به جای لیوان، به هر چیز دیگه ای که اونجا باشه دسترسی دارید. خوشتون اومد؟؟؟؟؟ فق...
18 بهمن 1390

شرح کارهای نه چندان جدید من

سلام. خیلی وقته که مامانم وب لاگمو به روز نکرده. البته این دلیل نمی شه که من عکس و کارهای جدید نداشته باشم. در روزهای رای گیری کمی حالم بد بود. ولی خدا رو شکر الان خوب شدم. میخوام سر دربیارم ببینم وقتی بابا اینو میذاره رو سرش چی گوش میده !!!!!! وقتی مامان بزرگ مامانم به رحمت خدا رفت. خانمهای فامیل تا روز چلم ایشون توی خونش مراسم ختم قرآن می گرفتند و من کلی دوستامو اونجا میدیدم. از جمله امیرعلی خان که قیافش موقع خواب شبیه به من نشون میده. راستی قبلاً به شما گفته بودم که بالاخره یه راه حلی برای قطع کردن موبایل پیدا می کنم. این هم راه حلش. من فهمیدم که اگه باطریشو دربیارم دیگه کار نمی کنه. آخ جون چه کفش بزرگی. راستی...
13 دی 1390

شرح برخی از کارهای من

شرح برخی از کارهای من به حول و قوه الهی  الان که یازده ماهم تمام شده. خودم بدون کمک بلند میشم و 30 ثانیه تا 1 دقیقه­ای می ایستم و برای خودم دست می زنم. در تاريخ 6 آبان1390 تونستم یک قدم هم بردارم ولی بعدش می افتم. دو تا دندون بالا و دو تا پایین دارم که از شدت علاقه­ام به بابا، گاهی دستشو چند تا گاز می گیرم. طوری که جاش تا مدتی می مونه. اگه کسی منو صدا کنه و باهام حرف بزنه و یا برام شکلک دربیاره، منم براش شکلک درمیارم و کلی خوشحالش می کنم. وقتی تلویزیون اذان یا دعا پخش میکنه من هم باهاش اذان می گم. آآآآآآآآ دددددد باااااااااااا. وقتی بابا نماز می خونه، می رم و جا مهری رو بر می دارم و می ذارم...
11 آبان 1390

شیرین کاری یا خرابکاری ؟

شيرين کاری یا خرابکاری? مسئله این است. توی خونه جديد وسايلمون خیلی کمه. چون بعضی هاشون خونه آقا جون ایناست. بعضی هاشون هم که مامان دیگه نخواسته بیاره اینجا، داده رفته. الان فضا برای بازی کردن خیلی بازه. و وسایل خطر آفرين برای سن من که خیلی شیطونی می کنم هم خیلی کمتره. من تقریباً هر روز که با مامان از مهد برمی گردیم خونه، کارهای زیر رو انجام میدم. اول از همه، تمام اتصالات تلفن را قطع می کنم. در آخر سیم رو از پریز می کشم که کسی مزاحم نشه. چند روزه که یاد گرفتم باطریهای حافظه رو هم دربیارم تا دیگه شماره های فامیل هم نباشن. مامان هم نتونه به بابا زنگ بزنه و کارهای منو گزارش بده. باهوشم دیگه. انشاء الله که موبایلش هم خط نده. تازه ...
26 مهر 1390

فیگورهای محمد صدرا

ببخشید که مدت طولانی وب لاگ رو به روز نکردم. راستش چون اسباب کشی داشتیم و مامانم وقت نداشت. خیلی عکس دارم که براتون بذارم ولی اول باید عکسهای جالب توی خونه قبلی رو براتون بذارم. توی خونه قبلی که بودیم و خاله کوچیکه اومده بود کمک مامانم، یه روز دوتایی گیر دادند به من که براشون انواع فیگورها رو دربیارم . البته بعضی هاشونو مامان خانم نتونست به موقع عکس بگیره. این بود شیرین کاریهای من برای مامان و خاله که کلی به کارهای قشنگ من خندیدند. " الهی مامان فدات بشه فسقلی" ...
23 شهريور 1390

اولین بای بای کردن من

من امروز برای اولین بار هنگام خداحافظی با باباجونم بای بای کردم. بابام گفت فتبارک الله احسن الخالقین. هر وقت من کار جدیدی انجام می دم، باباجون این جمله رو میگه. برای اینکه اونا باور کنند که من اشتباه نکردم، دوباره  این کار و کردم. مامان و بابا کلی ذوق کردند و خدا رو شکر کردند. ببخشید دیگه دوربین دم دست نبود، عکسشو ندارم.   ...
20 مرداد 1390