محمدصدرا پسر گل مامان و بابا

ریحانه و زهرا کوچولو

این دوستم ریحانه است که  قبلاً توی پست "شرح کارهای نه چنداان جدید من" براتون یه عکس از خودم و ریحانه خانم گل گذاشتم . اين بار که اومدند خونمون، مدتها بود که ندیده بودمش ولی کلی با هم بازی کریدم. من با ریحانه سازگارتر از عماد بازی می کردم و اسباب بازیهامو تا حدودی بهش میدادم. به جز  ساعت آخر، و دم رفتنشون، که تا چیزی رو برمی داشت ازش می گرفتم او هم سریع شکایت منو میبرد پیش مامانش.   این هم زهرا کوچولو دختر عمه ام است که خیلی دوستش دارم و اصلاً باهاش لج نمی کنم. تازه اسباب بازی هامو راحت میدادم دستش. ببینید ماشاء الله چقدر نازه. ...
10 خرداد 1391

خونه یگانه اینا و الینا گلینا اینا

آخر هفته پیش رفتیم خونه یگانه خانم و از اونجا هم رفتیم خونه خاله الینا. عکس های خونه یگانه گله. ببینید.   همه کارها رو با هم انجام میدادیم. مثل بازی با تلفن. تقریباً سر همه چیز با هم دعوا می کردیم. یگانه بیشتر وقتا منو میزد. یا لباسمو می کشید. منم که حساس، شروع می کردم به گریه زاری. یگانه یه دونه از این سه چرخه هایی که پشتشون میله برای هدایت توسط بزرگترها داره(واکر)، داشت که سر اون هم چند بار گریه و داد و بیداد راه انداختیم. مامان خیلی کم ازمون عکس گرفته. یگانه اینا دو تا صفحه کلید و دو تا موس داشتند. یکیشو می داند به من یکیشو می دادند به یگانه.(مال یگانه وایرلس بود). یک بار من مال خودمو رو پاهام گذاشتم و مال یگانه ...
15 بهمن 1390

دختر دایی و دختر خاله

در این پست میخوام دختر دایی ثنا و دختر خاله الینا رو بهتون معرفی کنم. ثنا کوچولو یه داداش داره که اسمش محمدصادق است. مامانم اسم محمد صادق و محمد صدرا را خیلی دوست داره. این هم الینای خنده رو این عکس دسته جمعی رو خونه دایی محمد انداختیم. فقط حیف که کله محمدصادق توی عکس نیست. من و الینا هم پشتمون به دوربینه. راستی امیر حسین هم پسر داییمه. اون امسال میره پیش دبستانی. ...
3 مهر 1390

امیر علی دوست کوچولوی من

میخوام دوستم امیرعلی رو بهتون معرفی کنم. امیرعلی دو ماه از من بزرگتره، پسر آروم و خندون و دوست داشتنیه. چشمای بابا و مامانش رنگی نيست ولی خودش چشماش طوسيه. بر خلاف من. ماشاء الله تا حالا چهارتا دندون درآورده. می شینه و دستاشو به وسایل می گيره و بلند میشه. ما همديگه روزهای  اول هر ماه قمری در جلسه ختم انعام میبینم. جلسه برای خانمهاست. فقط من و امیر علی آقا تشريف داريم. امير علی یه بار هم با مامانش اومد خونمون. من همه اسباب بازیهایی که دم دست داشتم رو براش آوردم تا بازی کنه. آخه تو اين خونه که موقتاً هستیم همه اسباب بازیهام دم دستم نیست. اميرعلی دوست منه در ضمن ما بلدیم با هم حرف بزنیم. بزرگترا کلی از این موضوع تعج...
20 مرداد 1390

من و مامانم رفتیم خونه مها اینا

مها کوچولو یک سال و پنج ماهشه و نوه عمه مامانمه. تقریباً یک ماه پیش، روز پنج شنبه که باباها سر کار بودند و عمه مامانم با مریم و مرجان اومده بودند تهران، من و مامانم رفتیم خونه مها اینا تا اونا رو ببینیم. اينجا مها خانم خواب بوده که من  تونستم سوار موتورش بشم. چون مها خیلی مال دوسته اصلاً اجازه نمی ده طرف اسباب بازیهاش بریم، چه برسه به اینکه به اونا دست بزنیم. این هم عکس مها خانم در حال تاب بازی. ...
20 مرداد 1390

اولین دوستان مسجدی من

سلام          این منم که همراه بابا و مامان رفتیم به مسجد امام جعفر صادق (ع) در ميدان هفت حوض. ببینید که چقدر خوش تیپم لباس چهار خونمو پوشیدم. فاطمه خانم دختری است که وقتی مامان داشت نماز می خوند با من حرف می زد و بازی می کرد. خیلی دختر مهربونی بود. انشاء الله در آینده خوشبخت بشه.بعد از نماز که رفتیم بیرون مسجد، همره مامان بزرگش دیدیمش و از مامان بزرگش اجازه گرفتیم که عکسش رو برای یاگاری نگه داریم و ایشون هم اجازه داد. ...
31 خرداد 1390
1