محمد صدرامحمد صدرا، تا این لحظه 8 سال و 21 روز سن دارد

محمدصدرا پسر گل مامان و بابا

جواب های این روزهای من

جواب های این روز های من به مامان. داستان ١: مامان داره گوشت چرخکرده رو بسته بندی می کنه برای داخل فريزر. من زود میرم جلو و میگم: من تومت تونم. (کمک کنم). مامان می گه نمی خواد کمک کنی برو بازیتو بکن. میگم: نه، من تو مت تونم. خلاصه به اجبار میگه باشه. بعد میگه پس شما کیسه فریزر رو نگه دار تا من گوشت رو بریزم توش. من میگم: نه من بلیزم توش. قاشق رو میده دستم و میگه: اما نباید روی زمین بریزه ها.  من چون نمی تونم خوب این کار رو انجام بدم یه کم میریزه زمین. مامام میگه: بچه این کار تو نیست. کار مامانه. من هم با صدای بلند میگم: نه ه ه ه ، این تال منه. بعد سعی می کنم با دقت زياد که زمین نریزه، این کار رو انجام بدم. ت...
26 اسفند 1391

شرح برخی از کارهای من در 15 ماهگی

سلام دوستان، امروز می خوام یکسری از کارهایی که در این دوره انجام میدم رو براتون شرح بدم. این کارها مختص این زمانه چون ممکنه بعداً این کارها رو انجام ندم یا پیشرفته ترش رو انجام بدم. ١- موقعی که تشنه ام میشه میرم و لیوانمو که معمولاً رو لبه اوپنه رو برمی دارم میارم میدم دست مامان یا بابا، و گفتن آآآآآآآآآآآ، و بالا گرفتن سر و باز گذاشتن دهانم، بهشون میگم که بهم آب بدین. ٢- وقتی گرسنه ام میشه میرم جلوی اجاق و به قابلمه ای که روی اونه اشاره کرده و سر وصدا می کنم که یعنی گشنمه. اگه بهم غذا داده باشن وسیر نشده باشم ظرف غذامو برمی دارم و میرم کنار اجاق گاز می ایستم و ظرفمو میگیرم بالا سمت قابلمه، یعنی که من بازم غذا میخوام. 3- وقتی غذا داغه و...
3 اسفند 1390

اولین باری که من سجده کردم

این عکسی که می بینید مامان در اسرع وقت و هنگامی که برای اولين بار به سجده رفتم از من انداخت. مامان کلی خوشحال شد از اینکه من بالاخره فهمیدم که چطوری پیشانی ام رو روی مهر بذارم. تا حالا با مهر یا بازی می کردم یا اینکه می خوردمش. ...
29 آبان 1390

محمدصدرا و بازیگری

هفته پیش گروهی برای تهیه کتابی درباره بازی کودکان زیر سه سال به مهد آمدند و از ما که در این سن بودیم فیلم و عکس گرفتند. البته من مثل بقیه بچه ها کمی بد قلقلی کردم تو بازی کردن، ولی حالا باید ببینیم چی از آب درمياد.   ...
3 مهر 1390

سینه خیز رفتن

من به حول و قوه الهی از تاريخ ١١ و ١٢ تير شروع کردم به سينه خيز رفتن.  تقریباً از ١٨ تیر کمی به چهار دست و پا راه رفتن نزدیک شدم. هر روز هم دارم سرعتمو بیشتر می کنم تا بتونم زودتر خودمو به مامانم برسونم. چند عکس از سینه خیز رفتنم   ...
5 مرداد 1390
1