محمد صدرامحمد صدرا، تا این لحظه 8 سال و 25 روز سن دارد

محمدصدرا پسر گل مامان و بابا

آشپزی می تونم

موقعی که قابلمه های آشپزخونه رو آوردم و دارم باهاشون بازی می کنم، مامان می پرسه محمدصدرا داری چه کار می کنی؟      ميگم: دارم آشپزی می تونم. میگه: داری چی می پزی؟       - دالم شوپ می پزم. برای کی درست می کنی؟   - بلا خوودم دوروش می تونم. آخه، خيلی سوپ دوست دارم. مامان می خواست سیب زمینی پخته ها رو پوست بگيره برای سالاد اولويه، گير سه پيچ دادم که خودم پوش بگيلم. مامان يه چنگال داد دستم و گفت بيا ولی مواظب باش دستت نسوزه، بعد رفت سراغ کارهای دیگرش. من با ابتکار خودم رفتم از توی کشوی آشپزخانه از اين دستمال ماکارونی ها برداشتم آوورم دستم کردم تا دستم نسوزه. آخرش هم چند تا ا...
11 تير 1392

گفتار جدید محمدصدرا

اگه گفتيد محمد صدرای گل ما  این روزا چی ها میگه؟ "فتبارک الله احسن الخالقين" ماجرای اول: یه شب یاد خاطرات تعطيلات عيد و سفر با قطار و... افتادم. شروع به گريه و زاری کردم. می گفتم که با قطار بریم خونه آقا جون اينا. مامان منو بغل کرده بود و نوازشم می کرد تا گريه نکنم. ولی من همش تکرار می کردم و صدام بالاتر می رفت. مامان دیگه خسته شد و گفت خوب پسر گلم حالا چرا با قطار، با هواپيما هم می تونیم بریم، زودتر می رسيم. من هم که با اکثر وسایل نقليه آشنايي دارم با حالت گریه گفتم: با تشتی(کشتی) هم میشه. و مامان و بابا کلی به این نکته سنجی بنده خنديدند. تازه قرار شده از خونمون تا خونه آقا جون اينا راه آبی بزنيم برای حرکت کشتی...
6 خرداد 1392

کارهای جدید

بلدم آب پرتقال بگيرم. به پرتقال ميگم: پُ تِ تال نقاشی با دست چپ. در حال خواندن کتاب. با ليوان های رنگی ته سطل جای لوگوها، کيک مخصوص درست کردم. اتوبوس برجی ساختم. مَشِد ساختم. به مسجد میگم مَشِد. هر که ندونه فکر می کنه میگم مشهد. بيرون هم هرجا مسجد می بینم ميگم: مَشِد، مَشِد بستنی خوردن اين مدلی نوبره. حالتون به هم نخوره. دستم رو قبلش با صابون شستم. من هر وقت آبميوه يا شير پاکتی می خورم، آخرش نی رو  توی خودش میندازم. تا کسی دیگری از آن نخوره. از وقتی اون آقاهه اومده فرش هامونو لول کرده برده، برای شستن، من هم هر چی میبینم که قابل لول کردنه، این کار رو می کنم. بعد هم میذازم رو ...
27 اسفند 1391

تولید ملی و حمایت از کار و سرمایه ایرانی

"فتبارک الله الحسن الخالقين". سلام دوستان این چند وقت که نبودم،  یکسری آزمایشات انجام دادم که برخی هاش منجر به اختراعات جدیدی شد برخی هم به ثبت اختراع نرسید. از بس که برای ثبت سخت می گیرندو الا که همه کارهای من شایسته ثبت بودند.  با توجه به روزهای پايانی امسال با نام " تولید ملی و حمایت از کار و سرمایه ایرانی"، بر خود لازم دانستم تا آنچه از علم و دانشم اندوخته دارم در آخر اين سال به جامعه علمی کشورم تقديم کنم. کليه اختراعات بنده با اصل صرفه جویی در مصرف انرژی مطابقت داشته و داری برچسب انرژی +++A است. حالا هی برخی کارخانه های توليدی داخلی بگويند: فرزندان شما موفق به توليد يخچال با برچسب انرژی ++A شد...
15 اسفند 1391

محمدصدرا چی میگه؟

ماشاء الله . ديگه بزرگ شدم. کلمات سختی رو هم که بزرگترها میگن تا حدی ادا می کنم. در کل می تونم منظورم رو برسونم. بولو - خودم - باجی تُ نیم(بازی کنیم) - بوخولش(بخورش)- لَ فتش(رفت) و... فقط به جای هست ميگم: بوده. برای مثال مامان ميگه برم یه لیوان دیگه بیارم. من سریع داد میزنم: " نه مامان نَلو، بوده، بوده، بوده".  بیا،کاتو نیدا تنیم. (بيا کارتون نگاه کنيم). صندلی رو میارم و جلوی کمد دیواری میذارم. به مامان میگم: بيا، بيا، بولو بالا. (حتماً یه چیزی توی کمد بالایی هست دیگه ). چند شب پیش مامان غذایی درست کرد که من دوست نداشتم و نخوردم. بعد از شام برای من یه تخم مرغ آب پز کرد. یکی هم برای صبح بابا گذاشت تا برای صب...
20 دی 1391

فتبارک الله

این هم عکس یگانه مهد کودک. (آخه ما یه يگانه ديگه هم داريم که دوست خانوادگی ماست و دو ماه از من بزرگتره). مامان مدتها بود میخواست که عکس همکلاسی های مهدم رو بگیره، ولی تا کنون موفق نشده. منتظر باشید بالاخره یک روز این کار انجام میشه، انشاء الله. البته فکر کنم عدم موفقیتش به خاطر مسئولین مهد باشه . چون مقررات سفت و سخت و جو خاصی دارند. این عکس مربوط میشه به ساعت خروج بچه ها که مامان از من و یگانه انداخت. مامان اولش یگانه رو با تیپ جدید زمستونی نشناخت. بعد با تعجب به من گفت که إإإإإإ مامان این یگانه است. من شروع کردم به شکلک دراوردن برای یگانه و اداهای جور واجور درآوردن. یگانه هم تعجب کرده. مامان باید از این دوربین های سرعت بال...
28 آذر 1391

در آستانه 3 سالگی

 1-  دامنه لغاتم بیشتر شده. و حسابی از دیگران تقلید می کنم. کافیه یکی یه کلمه رو یه جایی به کار ببره، من هم سر فرصت از اون استقاده می کنم. 2-  مفهوم دوباره: توی مسجد یه دختر تقریباً 4 ساله باهام بازی می کرد، یهو رفت به سمت در خروجی. من هم به مامان گفتم: نی نی لفت. دختره دوباره برگشت به سمت داخل. من گفتم: ماما دوداله اوووووومد. 3- یا وقتی با یه فنجون کوچولوی خودم از آب سیر نمیشم به مامان میگم: دوداله آب بیده. (گاهی میگم: باجم آب بِییز- یعنی بازهم آب بریز) - علاقه شديد به آشپزی دارم و کارهای مامانم رو تقلید می کنم. این هم عکس از اولین آشپزی در سطح حرفه ای که همه مراحل آشپزی رو خودم تنهایی انجام دادم. مامان دا...
27 مهر 1391

فیفیلی دوووووو؟

یه روز و روزگاری مامان رفت تو انباری دنبال یه چیزی بگرده، در کنار اون یکسری وسایل تزئینی قدیمی رو هم پیدا کرد و آورد تا ازشون استفاده کنه. یکیش این فیفیلی ها بود. مثل قدیما اونا رو گذاشت جلوی آینه. و ماجرای من و فیفیلی از اونجا شروع شد. همون روزهای اول ترتیب فیفیلی بزرگه رو دادم و اون بیچاره دچار قطعی پا شد. مامان خواست به من یاد بده که پسر گلم حالا که پاش رو بوف کردی باید خوبش کنی و بهش چسب بزنی. یه تیکه چسب کوچولو آورد به من داد تا به پاش بزنم تا خوب بشه و بتونه سر پا بشه. من هم گریه و زاری نموده و نوار چسب رو ازش گرفتم و تمامش را به فیفیلی بیچاره زدم، خدا رحم کرد که نوار چسب بیشتر از این نبود و الا .... خلاصه ...
26 مهر 1391

گذر ایام در بهار 1391

دوستان عزیز سلام، این پست مروری دارد بر یکسری از کارهای جالبی که توی این چند وقت از شروع سال ١٣٩١  انجام دادم و تا کنون فرصت انتشارشون نبوده.  إإإإ چيه؟ خوب گشنم شده، خودم میخوام برنج درست کنم.   یه روز مامان رفته سرکارش، همون اول صبحی دیده که من براش یادگاری گذاشتم تو کیفش، برای همین کلی دلش برای من تنگ شده. توی فروردین من تونستم با فنجون به تنهایی چایی بخورم. اون موقع لباسمو خیس کردم ولی الان ديگه اینطور نيست... گرفتن نوک قاشق و با دست چپ غذا خوردن هم برای خودش میتونه جالب انگیزناک باشه. چون بابا و مامان که چپ دست نیستند. مامان تو خانوادشون هم چپ دست ندارند. از طرف بابا هم، فقط پسر عمویم مسع...
10 تير 1391