محمدصدرا پسر گل مامان و بابا

خاطرات محمدصدرا کوچولو

مطب آقای دکتر

روز پنج شنبه و جمعه من کمی تب داشتم. مامان و بابا تصميم گرفتند که روز شنبه ٢٩ خرداد منو پیش دکتر خودم ببرند. چون آقای دکتر ساعت ٥ به بعد در مطبش حاضر میشد مامانم منو برای اولين بار سرکارش برد. خاله شهرزاد با من خیلی بازی کرد. منو نگه داشت تا مامانم نمازش رو خوند. وقتی مامان کارت زد و می خواستیم بریم مطب ، خاله شیما اصرار کرد که با ماشین اونا تا سیدخندان بریم. القصه که ما زود رسیده بودیم . مامان نگران بود که حالا چه طوری منو سرگرم کنه تا ساعت ٥ بشه. اما وقتی خانم منشی در رو باز کرد و استخر بادی وسط محیط مطب رو دید کلی خوشحال شد و منو گذاشت توی استخربادی تا بازی کنم. من هم که ندید بدید بودم و با تعجب به اون دست می زدم و ساکت بودم. کمی بعد...
20 مرداد 1390

اندر حکایت فرش

سلام علیکم عمو مهربون اندر حکايت فرش اين فرش توی خونه قبلی توسط محمدصدرای گل گلاب مزين شده بود و حالا توی این خونه جديد که اتاقش تاقچه داره ، حياطش باغچه نداره، توسط مامان و بابا آبکشی شده و همين طور توی آفتاب حياط خشک شده.  محمدصدرا کوچولوی نازنين هنوز اجازه نداده تا اونو ببریم توی اتاق بندازیم و بار و بندیلشو آورده توی حياط و روش نشسته بازی می کنه تا ببينيم کی دگر بار از خجالت اين فرش دربياد. ...
28 خرداد 1390