محمدصدرا پسر گل مامان و بابا

خاطرات محمدصدرا کوچولو

نمایشگاه اسباب بازی و سرگرمی کودکان

1390/11/16 9:42
نویسنده : پریا
1,383 بازدید
اشتراک گذاری

مامان دیگه رسما راننده شخصی بنده شده و قرار شده که منو به جاهایی که تا حالا نبرده ببره تا به من خوش بگذره. آخ جون، چه مامان خوبی. الان به من میگن یه نی نی خوشحال.  لبخند

روز یکشنبه 10 بهمن 90 با خبر شدیم که آخرین روز نمایشگاه اسباب بازی و سرگرمی کودکان در پارک گفتگو است. مامان بعد از کارش منو برد اونجا. اولش خواب بودم بعد چند لحظه از سر و صدای داخل سالن بیدار شدم و تا سرم رو بلند کردم و بچه های زیادی رو اونجا دیدم شروع کردم به گفتن این کلمات: " أأأأأأأأ اواوواووو ددددد". یعنی:" چه جای جالبی، چگده گشنگه، أأ".

(این جلیقه بافتنی که می بینید رو خاله فرناز برای تولد یکسالگیم داده به یه خانوم مهربون، برام بافته. مامان خوش خیال برای اینکه من بتونم تو نمایشگاه خودم  راحت راه برم برام سویشرت که سبکتر از کاپشنمه پوشیده. جلیقه رو هم آورده برای آمدن و رفتن از سالن به سمت ماشین تا خیلی سردم نشه.)

 

چون اساسا من تا حالا اینجور جاها نرفتم. محکم مامان رو گرفته بودم. مامان حتی برای رفع خستگی نمی تونست منو زمین بذاره یا از من عکس بگیره. یکی دو بار هم که منو زمین گذاشت، زودی گریه کردم.

اینجا یه پسره که با مامانش از کنار ما رد میشد، به مامانش گفت:" نگاه کن مامان، نی نی داره گریه می کنه، اونوقت مامانش داره ازش عکس می گیره".

یکی نیست به این پسره بگه چه کار به ما داری تو راه خودتو برو. کوچولویی های خودت یادت رفته که از نزدیک مامانت لحظه ای دور نمی شدی. هاااااا عجب آدمایی اند اینا......

الان اگه می بینید که نشستم به خاطر اون اسباب بازیهاست.

اینجا هم یه خانومه گل قشنگ داشت به مامانم می گفت: "خانم، چرا کفشای نی نی رو درنیاوردی؟". مامان هم بهش گفت: " کفشای نی نی ما تمیزه چون خودش راه نمیره، بعدش هم سخته دوباره پوشیدنش، من هم دست تنهایم". من هم چپ چپ بهش نگاه کردم. خانومه از من ترسید، دیگه هیچی نگفت. دیدی مامان، حالشو گرفتم!!!!!

وای این اسباب بازیها چه جالبند برای من هم از اینا بگیر. فکر کنم با اینا فقط مار درست می کنن. مامانم با وجود بچه ای مثل من نتونست از اونا یه بسته برام بگیره، چون آوردنش براش سخت بود. وقتی مامان منو برداشت که ببره از اینجا، من چند تا از اسباب بازیها رو برداشته بودم که با خودم ببرم. به مامان گفتم من می تونم خودم این چند تا رو بیارم، سبکه. ولی مامان از دستم گرفت و انداخت توی استخر بادی. گریه . آخه برا چی؟؟؟؟؟ خودم میارمشون. ناراحت ولی مامان گفت: "نه. بعداً برات می خرم، اینا مال اینجاست".

وقتی مامان دیگه خیلی خسته شد منو کنار این غرفه گذاشت زمین و منو با دستاش گرفت تا من گریه نکنم و بعداز چند لحظه فهمید که من دارم با اون دختره که کاپشن صورتی تنشه، دارم دالی بازی می کنم. خیلی بامزه دوتایی مون خم می شدیم و برای هم دست تکون می دادیم و می خندیدیم. ولی چون مامان نمی تونست دستشو از من جدا کنه، نتونست از این لحظه های ناب عکس بگیره.

این عکس از غرفه حانه کودک فراز است. غرفه با حالیه. مامانم خیلی وقت بود دنبال یه صندلی برای من بود و این غرفه انواعشو داشت. ولی گفتند اینجا جنس فروشی نداریم بایدتشریف بیاورید فروشگاه.

این هم آدرس وبش: http://www.farazhouse.com/shops/

آخرش هم که مامان داشت منو از سالن می برد بیرون. من گریه می کردم و با دستم داخل رو نشون می دادم، یعنی من می خوام برم داخل. آخه خیلی خوش گذشت، دلم نمی اومد از اونجا برم.!!!!!

پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (2) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف
دایی حامد
12 بهمن 90 21:43
very nice

dar zemn tablighe (mihan) nakonid plz


salam daei jan. etefaghi bood.va ella ke man ahle in harfa nistam,. porsant ham nemigiram.
مامانی سید کوچولو
13 بهمن 90 21:56
مامانی واقعا خسته نباشی...کاملا درکت میکنم


ممنونم مامان سید پارسا کوچولو که درکم می کنید.
1