محمدصدرا پسر گل مامان و بابا

خاطرات محمدصدرا کوچولو

اردیبهشت 92

درخواست هر روز و هر ساعت اين روزهای بنده از بابا و مامان. بريم شُرشُره. اين تاب خيلی جالب بود. من که روش خوابيدم چشمام رو هم بسته بودم. بشقاب پرنده. چون بالا و پايين می شد، خيلی خوشم نيومد و زود پياده شدم. اينجا يک پارک ديگه است. يه روز خوب با هوای پاک. بعداً از روی عکسا فهميديم که چه قدر هوا تميز بوده. روزی ديگر. بوستانی ديگر. اينجا يه آقايي که با دخترش از پارک رد می شدند و بربری دستشون بود، به زور به من یه تیکه بربری دادند و من تو عکس دارم بربری می خورم. ١٦ ارديبهشت، بازديد از برج ميلاد که به دلايلی من بهش میگم آقا ميلاد. اين برج ششمين برج مخابراتی بلند در دنياست. جريان آقا م...
28 ارديبهشت 1392

ماجرا و سفرنامه نوروز 92

سلام، و اما ماجرای نوروز ٩٢ روز ٢٨ اسفند مصادف با آخرین روز کاری در سال٩١ بود. گرچه مامان آن روز را مرخصی گرفت، ولی بنده همچنان به مهد رفتم تا مامان بتونه کارهای عقب مانده خونه رو انجام بده و یه خونه تر و تمیز تحويل اهل بيت دهد. بعد من و مامان وسايمان را جمع کرديم و خونه آقا جون اينا رفتيم. اواخر تعطيلات نوروز، آقاجون، مامان جون و خاله کوچيکه با کلی دوست و آشناي ديگه قرار بود به سفر کربلای معلا بروند. برای همین کمی سرشون شلوغ بود. کلی کار داشتند. روز یکم فروردين هم کلی مهمون برای ناهار دعوت کرده بودند. دختر خاله الينا هم با خانواده آمدند و جمعمون جمع شد. بابا هم که ديگه برای ساعت پايانی سال به ما ملحق شد. نميگم که موقع تحوي...
2 ارديبهشت 1392
1