محمدصدرا پسر گل مامان و بابا

خاطرات محمدصدرا کوچولو

فیفیلی دوووووو؟

یه روز و روزگاری مامان رفت تو انباری دنبال یه چیزی بگرده، در کنار اون یکسری وسایل تزئینی قدیمی رو هم پیدا کرد و آورد تا ازشون استفاده کنه. یکیش این فیفیلی ها بود. مثل قدیما اونا رو گذاشت جلوی آینه. و ماجرای من و فیفیلی از اونجا شروع شد. همون روزهای اول ترتیب فیفیلی بزرگه رو دادم و اون بیچاره دچار قطعی پا شد. مامان خواست به من یاد بده که پسر گلم حالا که پاش رو بوف کردی باید خوبش کنی و بهش چسب بزنی. یه تیکه چسب کوچولو آورد به من داد تا به پاش بزنم تا خوب بشه و بتونه سر پا بشه. من هم گریه و زاری نموده و نوار چسب رو ازش گرفتم و تمامش را به فیفیلی بیچاره زدم، خدا رحم کرد که نوار چسب بیشتر از این نبود و الا .... خلاصه ...
26 مهر 1391

سفربه کرانه های دور

از سه روز مونده به آخر ماه مبارک رمضون به مدت ١٠ روز رفتیم خونه آقا جون. یه روز صبح که از خواب بیدار شديم ديديم آقا جون یه ببعی شیطون رو آورده توی حیاط و پاش رو بسته به درخت تا اونو قربونی کنه. من هم از خواب بیدار شدم و رفتم سراغش، زیاد باهاش بازی نکردم چون قصاب باشی خیلی سریع ترتیبش رو داد. با اینکه بابایی نمی ذاشت من ببینم ولی باز هم یه سری از مراحل ذبح اونو دیدم و اصلاً هم نترسیدم. یه شب هم عمو جون ما رو برای صرف شام به باغ آقا جون دعوت کردند. جاتون خالی خیلی خوش گذشت، من هم حسابی شام خوردم چون قبلش خیلی ورجه ووروجه کرده بودم و حسابی گشنم شده بود. اين درخت انجير اينقدر کوتاه بود که دست من راحت بهش می رسید. من و آقا مسعود و آق...
4 مهر 1391
1