محمدصدرا پسر گل مامان و بابا

خاطرات محمدصدرا کوچولو

جواب های این روزهای من

1391/12/26 15:21
نویسنده : پریا
364 بازدید
اشتراک گذاری

جواب های این روز های من به مامان.

داستان ١:

مامان داره گوشت چرخکرده رو بسته بندی می کنه برای داخل فريزر. من زود میرم جلو و میگم: من تومت تونم. (کمک کنم). مامان می گه نمی خواد کمک کنی برو بازیتو بکن. میگم: نه، من تو مت تونم. خلاصه به اجبار میگه باشه. بعد میگه پس شما کیسه فریزر رو نگه دار تا من گوشت رو بریزم توش. من میگم: نه من بلیزم توش. قاشق رو میده دستم و میگه: اما نباید روی زمین بریزه ها.

 من چون نمی تونم خوب این کار رو انجام بدم یه کم میریزه زمین. مامام میگه: بچه این کار تو نیست. کار مامانه. من هم با صدای بلند میگم: نه ه ه ه ، این تال منه.

بعد سعی می کنم با دقت زياد که زمین نریزه، این کار رو انجام بدم. تا آخرش. وقتی تموم شد. مامان گفت: دستت درد نکنه که کمکم کردی. اگه تو نبودی نمی تونستم به این زودی (١ ساعت) تمومش کنم. من هم محکم و با جرات گفتم:" تالِ من بود". یعنی: دیدی کار من بود. خنده

داستان ٢:

رفتم در یخچال رو باز کردم، ٥ دقیقه است که جلوش ایستادم و توش رو نگاه می کنم. مامان هم هی میگه : بچه در یخچال رو ببند. من هم میگم: نمی دندم. آخرش مامان گفت: اگه نبندی یخچال ناراحت میشه ها. من هم زود در یخچال رو بستم و گفتم: نالاحت، داد میژنه؟  مامان هم با تعجب فراوان گفت: آره پسرم داد میزنه.  تعجب

داستان ٣:

مامان میگه: محمدصدرا جیش کردی؟          میگم: من جیش نتدم.

مامان میگه: محمدصدرا کار خرابی کردی؟     میگم: کال خلابی نتدم.

مامان میگه بوی بد میدی، پی پی کردی؟     میگم: من پی پی نتدم.

خودم هم نمیدونم چرا اصرار دارم این کار رو انکار کنم. نیشخند

داستان٤:

مامان میگه: محمدصدرا تو دیگه بزرگ شدی باید بگی که جیش داری؟ من میگم: من بوزود شدم؟

مامان: آره پسرم مرد شدی. میگم: مَد شودم؟

مامان: آره پسرم آقا شدی. هر وقت جیش داشتی به من بگو .   میگم: آگا شودم؟

ولی هیچ خبری از گفتن اين يک مورد در من نیست که نیست.

(مامانم برای من از چهار ماهگی پوشک مولفيکس استفاده کرد. مولفیکس کیفیت خوب و به نسبت ارزانتر از بقيه مارکها بود. آن روزها یک بسته ١٤ تایی آن، قيمتش ٣هزار تومان بود و اکنون پس از دو سال قيمتش به ٩هزار و پانصد تومان رسيده است. چيزی حدود سه برابر).

داستان٥:

اسم اکثر وسايل نقليه سبک و سنگين رو بلدم. چند روز پيش که با مامان به خونه برمیگشتيم، مامان گفت: محمدصدرا ميکسر (ويژه حمل بتن) رو ديدی؟ من کمی دير جنبيدم و رد شديم. شروع کردم به نق زدن که ميسر تو (کو)؟

مامان گفت: صبر کن، الان يکی ديگه بهت نشون ميدم. نشون به اون نشون که به در خونه رسيديم و مامان منتظره تا در پارکينگ باز بشه و بره داخل و ما ميکسر نديديم. من دوباره نق زدن رو شروع کردم : ميسر، میسر، ميسر.  يعنی: به من یه ميکسر دیگه نشون ندادی. گریه

با توجه به حرف زدن ها و گاهی نزدن های من، کلاً اين روزا داستان زياد داريم. ولی خوب حالا فقط اين چند تا رو یادمون بود براتون نوشتيم.

پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (1) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف
مسافران آسمانی
26 فروردین 92 10:39
خب مامانی راست میگه کار خودش بوده...خدا وکیلی پریا جون تا حالا تونستی 1 ساعت گوشت چرخ شده فریز کنی...؟؟؟
مامانی...داشتیم از احساسات لطیف و ساده گل پسری استفاده ابزاری بکنی...؟؟؟
الهی...خب مامانی مقصره...عزیزم چون خجالت میکشی از افعال معکوس استفاده میکنی...مامان پریا یه خورده زبونشو یاد بگیر دیگه...
هنوز برای یاد گرفتن فرصت هست عزیزم...انشااله یاد میگیری غصه هم نخور...
تا مامانت باشه دیگه از این چیزا بهت نگه...


عمه معصومه عزيز کاملاً حق با شماست. چشم ديکه کاری به کارش ندارم.
1