محمدصدرا پسر گل مامان و بابا

خاطرات محمدصدرا کوچولو

در آستانه 3 سالگی

1391/7/27 13:59
نویسنده : پریا
312 بازدید
اشتراک گذاری

 1-  دامنه لغاتم بیشتر شده. و حسابی از دیگران تقلید می کنم. کافیه یکی یه کلمه رو یه جایی به کار ببره، من هم سر فرصت از اون استقاده می کنم.

2-  مفهوم دوباره: توی مسجد یه دختر تقریباً 4 ساله باهام بازی می کرد، یهو رفت به سمت در خروجی. من هم به مامان گفتم: نی نی لفت. دختره دوباره برگشت به سمت داخل. من گفتم: ماما دوداله اوووووومد.

3- یا وقتی با یه فنجون کوچولوی خودم از آب سیر نمیشم به مامان میگم: دوداله آب بیده. (گاهی میگم: باجم آب بِییز- یعنی بازهم آب بریز)

- علاقه شديد به آشپزی دارم و کارهای مامانم رو تقلید می کنم. این هم عکس از اولین آشپزی در سطح حرفه ای که همه مراحل آشپزی رو خودم تنهایی انجام دادم. مامان داشت پاچین مرغ برای من درست می کرد، من ه مثل او شروع به آشپزی کردم. تکه های مرغ رو توی آرد سوخاری بعد توی تخم مرغ و در آخر توی کنجد می زنم و مثل مامان میندازم توی روغن تا سرخ بشه. نگران نشيد مامان حواسش به من بود. از بس من برا خوردنشون عجله کردم و چون داغ هم بودند مامان فراموش کرد از دستپخت من عکس بگیره. با عجله صندلی رو میذاشتم جایی که تیکه های مرغ بودن و آماده شون می کردم و با دوباره با عجله صندلی رو می بردم جلوی اجاق میذاشتم و تیکه آماده شده رو توی قابلمه می انداختم تا سرخ بشه.

جابه جا کردن صندلی هم با سرعت برق و باد، توسط خودم صورت می گرفت.

5- ظرف شستن که دیگه نگو، نه میذارم آستينم رو بالا بزنن نه کوتاه ميام. به زور گريه ظرف میشورم ودر آخر هم که آستینم تا شونه خیس میشه، میگم: عَبَج. یعنی عوضش کن برام.

6- چند شب پیش (25 آبان) توی کابینت ظروف بالا و پایین کردم و یه دیس آرکوپال مامان خانمی را انداختم زمین.خورد و خاکشیر شد و خورده هاش توی تمام آشپزخانه پخش شد. حالا هی مامان منو بلند می کنه میذاره بیرون و دعوام میکنه که نیا توی آشپزخونه و من با گریه میدووم توی آشپزخونه و میرم سمت کابینت زیر ظرفشویی. مامان باز اجازه به من نمیده و سریع منو برمی گردون به عقب و خودش توی خط مقدم داره سریع تیکه ها رو جمع می کنه. در آخر ديد حریف من نمیشه موکت کف آشپزخونه را بلند کرد تا شکسته ها رو ته آشپزخونه بریزه تا اگه ناگهانی من وارد شدم خطر کمتر بشه. ولی من باید کار خودمو می کردم. بالاخره در همون حالت گریه رفتم در کابینت رو باز کردم و جارو و خاک انداز پلاستیکی رو پیدا کردم و آوردم دادم دست مامان. مامان هم که تازه فهمیده بود لجاجت من بر سر چی بوده، کلی منو بوسید و گفت ممنونم پسرم که اینو برام آوردی. اونوقت بود که دیگه خیالم راحت شد و به آرامی از آشپزخونه بیرون رفتم تا مامان خورده شیشه ها رو جمع کنه. این بود مأموریت ما.

7- میوه های مورد علاقه من در این فصل انار، پرتقال و لیمو شیرینه. البته هندوانه که مورد علاقه همه نی نی هاست.

8- به طرز عجیبی علاقه مند به خوردن زیتون هستم. موقع غذا خوردن، همه زیتون ها مال منه. فقط وقتی هسته هاشو میارمبیرون، دونه به دونه میدم به مامان. او هم اونا رو میشمره و میذاره کنار. اگه دستشون رو بیارن نزديک ظرف با اخم میگم: نخخخووووو. وقتی حسابی خوردم و از زیتون سیر شدم در حد دو سه دونه ته ظرف موند، بهشون میگم: بوخووووو. بوخووووو.

9- هنوز کمی مونده تا دندونام کامل بشه. اما خدا رو شکر به حدی هستن که بتونم باهاشون غذا بخورم. فقط یه وقتایی خیلی روی هم فشارشون میدم، حتی موقع خوردن ميوه یا غذا به طوری که صداشون درمیاد.

١٠- همه میدونید که معمولاً نی نی ها ماکارونی رو خیلی دوست دارند ولی تا کنون من چنین نبوده ام. من فقط گوشتها و ته دیگ سیب زمینیشو می خوردم. ته دیگ که فقط مال خودمه.

١١- هنوز همه کارهای خودمو باید خودم انجام بدم و اگر کسی بهم کمک کنه برمی گردم عقب تا خودم انجام بدم. یک روز موقع برگشتن پیاده از مهد کودک، که دوست داشتم خودم راه برم، برای گذشتن از عرض خیابون، مامان منو بغل کرد، من هم گریه و زاری و داد وبیداد که برگردیم عقب، تا خودم عرض خیابون رو طی کنم.

١٢- از وقتی یاد گرفتم بگم دوغ، گاهی نصف شب هم بیدار میشم و میگم: ماما دووغ. مامان هم اوایل بهم واقعأ دوغ میداد ولی جديداً به جای دوغ بهم شیر میده. آخه دوغ تشنه ام می کنه، بعدش هی باید بیدارش کنم برای آب و .....

١٣- یه وقتایی که با بابا کُشتی میگیرم. حین بازی، بابا هی الکی می گفت کُمَممک...کممک.... من هم زودی یاد گرفتم و هر کاری که به زور میگن انجام بده، من هم فرار می کنم و میگم: مَت... مَت... مَت... اولش مامان کلی فکر کرد بفهمه من چی میگم. وقتی فهمید کلی با خودش خندید که عجب طوطی ای شده این پسره.

پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (3) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف
علی خوشتیپ
6 آذر 91 14:10
سلام خاله جون .من تو مسابقه نی نی و محرم ژورنال نفیس شرکت کردم...کدم 35 هست اگه دوست داشتین به من و یکی دیگه از نی نی های ناز اونجا رای بدین
ممنونم



چشم عزیزم
مانی محیا
19 آذر 91 14:48
ممنونم خاله پریا که تولد محیا رو تبریگ گفتی.. چه گل پسریه این آقا


خواهش می کنم خاله مهربون.
مسافران آسمانی
19 آذر 91 20:17
سلام پریا جونم و سلام به محمدصدرای گلم
خوبی عزیزم؟ببخشید این چند وقته انقدر گرفتار بودم که اصلا نرسیدم بیام بهتون سر بزنم
معلومه که این شازده پسر خوشکل حسابی آتیش میسوزونه و شیطون بلا شده...خیلی خوبه از بچه های باهوش و پر شر و شور خوشم میاد
ما که خیلی مخلصیم پسر خوش تیپ...



سلام خاله از نظرها غایب. خداوند انشاء الله از این پسرهای باهوش و پر شر و شور نصیبتون کنه.
1