محمدصدرا پسر گل مامان و بابا

خاطرات محمدصدرا کوچولو

فیفیلی دوووووو؟

1391/7/26 13:48
نویسنده : پریا
629 بازدید
اشتراک گذاری

یه روز و روزگاری مامان رفت تو انباری دنبال یه چیزی بگرده، در کنار اون یکسری وسایل تزئینی قدیمی رو هم پیدا کرد و آورد تا ازشون استفاده کنه. یکیش این فیفیلی ها بود. مثل قدیما اونا رو گذاشت جلوی آینه. و ماجرای من و فیفیلی از اونجا شروع شد. همون روزهای اول ترتیب فیفیلی بزرگه رو دادم و اون بیچاره دچار قطعی پا شد. مامان خواست به من یاد بده که پسر گلم حالا که پاش رو بوف کردی باید خوبش کنی و بهش چسب بزنی. یه تیکه چسب کوچولو آورد به من داد تا به پاش بزنم تا خوب بشه و بتونه سر پا بشه. من هم گریه و زاری نموده و نوار چسب رو ازش گرفتم و تمامش را به فیفیلی بیچاره زدم، خدا رحم کرد که نوار چسب بیشتر از این نبود و الا ....

خلاصه مامان اون فیفیلی بزرگه ی مصدوم رو کنار گذاشت و موند فیفیلی کوچک و من.

من هر روز فیفیلی رو جای مخصوصی میذارم. توی عکسا ببینید. تازه این همش نیست بعضی ها رو مامان حال نداشته در دم عکس بندازه.

گاهی مامان از من می پرسه: فیفیلی کووو؟   من هم میگم: " فیفیلی دووووو؟"  بعد خودم هم اگه اون دور و بر ببینمش، جواب میدم: "ایناش".

فيفيلی در حال سقوط آزاد، کار خودمه.

فیفیلی سوار با ماشین پلیس در پارکینگ ساخته شده به دست خودم.

فيفيلی در تنگه بالشها.(شرايط سخت)

فيفیلی در کمد لباسها.

فیفیلی در یه جای خوب برای دیده شدن.

فيفیلی در یه جای خوب برای دیده نشدن.

فیفیلی بعنوان نگهدارنده فنجان های من.

پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (0) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف