محمدصدرا پسر گل مامان و بابا

خاطرات محمدصدرا کوچولو

سفرنامه اصفهان- تابستان1391

1391/5/1 12:55
نویسنده : پریا
537 بازدید
اشتراک گذاری

تاریخ ٢٤ تیرماه و قبل از شروع ماه مبارک رمضان اولین سفر تابستانی سال 91 به مقصد اصفهان نصف جهان.

منتظر وردد هواپيما

گیر گير که بابا اون ساک دستی رو بذار اينجا.

ساعت پرواز 6 صبح بود و با يک ساعت و نيم تاخير انجام شد، ساعت ٩:٣٠ رسيديم به فرودگاه اصفهان که با فاصله طولانی ای که تا شهر داشت ساعت ١٠ رسيديم به شهر زیبای اصفهان.

چون سوئيت رو ساعت ٣ به ما تحويل می دادند، ساک را به هتل سپرديم و یک سر رفتيم ميدان نقش جهان و بستنی و فالوده و نگاه کردن به درشکه و اسب ها و...

بازديد از مسجد شيخ لطف الله و منتظر اذان ظهر برای اقامه نماز ظهر.

کنار مسجد جایی بود برای اقامه نماز، قبل از اذان، من و مامان از مسئول آنجا اجازه گرفته و چند لحظه ای رو  اونجا استراحت کرديم.

نمی دانم اين صندلی نی نی ها اينجا چه کار می کرد، من که يکيشو آوردم و بازی کردم و موقع رفتن گذاشتمش سر جاش.

مامان و بابا در مسجد نماز خواندند و من در فرصت به دست آمده، حسابی آنجا را به هم ريختم. یه عالمه مهر رو آووردم و می گذاشتم روی هم و البته تسبیح ها رو وسط مسجد پهن کردم. وسطاش چند تا نی نی دیگه هم اومدن و به من کمک کردن.

بعد از نماز در يک رستوران کوچک، همان اطراف، ناهار خورديم. تا رسيدیم به هتل ديگر ساعت ٣ شده بود.رفتيم بار و بنديل رو گذاشتيم و ساعتی استراحت کرديم و عصر به باغ چهل ستون معروف رفتيم. اين ايرانی ها خالی می بندند زياد، آخه چهل تا ستون نداشت که، توی کل بنا بیست تا ستون به کار رفته، عکس چندتاش می افته توی حوض جلوی ساختمان، اونوقت می گن چهل ستون. انشاء الله بايد يه روز بريم بيستون، ببیينيم بيستون چه جور جائيه.

من در حال خميازه کشيدن. کلاً خيلی خواب آلود بودم و همش بقل بابایی.

راستی شام هتل همان ناهارمان (جوجه کباب) بود و کلی ضد حال خورديم، البته چون گرسنه امان بود، جای شما خالی، حسابی نوش جان کرديم.

فردا بعد صرف یک صبحانه مفصل به آتشگاه رفتيم، اينجا نزديک آتشگاه است.

همانجا، اين هم باغ مانند بود ولی در نداشت. من هم رفتم داخل و کلاغی رو که اونجا نشسته بود به بابا و مامان نشون میدادم و ول کن هم نبودم. گیر گیر که بیایید این کلاغ رو ببینید، زوریه.

بعد رفتيم به منارجنبان. مناره ها رو هر ١ ساعت يکبار تکان می دادند. در عکس پايين منتظريم تا ساعت ١١ شود. حسابی بازديد کننده ها زياد می شدند، توريست هم تا دلتون بخواد زياد بود. فقط بدي اش اين بود که بايد از بيرون نگاه می کردی. ميگن قبلاً بازديد کننده مي ر فته داخل مناره، ولی الان به خاطر حفاظت بيشتر از اثر باستانی اين کار رو نمی کنند.

چون فرصت داشتيم، بابا برامون شربت خاکشیر گرفت تا گرما زده نشيم.

بعد از منارجنبان؛ ديگه منتظر توضيحات آقای خوش اخلاق راوی نشديم (آخه ازش تکنولوژی به کار رفته در مناره ها رو پریدیم،با عصبانیت گفت: صبر کنید مناره رو بجنبونیم بعد بیایید جلوی من جمع شويد تا براتون توضیح بدم).  ولی ما منتظر توضیح نشديم چون یه تاکسی اصفهانی گیر داده بود که ما رو به باغ پرندگان ببره و جلوی منارجنبان منتظرمان بود. سريع به باغ پرندگان رفتيم. من در راه خوابم برد و نیم ساعت اول وردود به باغ پرندگان، لالا بودم اینجوری.

وقتی بيدار شدم، از ديدن مرغابی ها و پرنده ها کلی هيجان زده شدم. بعضی هاشونهم که  آزادانه توی مسير آدما راه می رفتند.

البته خيلي هم تعجب نکنيد. تمام عکس هایي که از من در باغ پرندگان می بينيد توی يه فضای بسیار بزرگ در حد 2 یا 3 هزار متر به طور کامل با تور محصور بود.

 

کلاً هر پرنده ای که روی زمين خوابيده بود، رو با دست نشون میدادم و می گفتم: بابا لالا. مامان لالا و هی این حرفا رو تکرار می کردم. (يعنی خبر خبر، اون لالا کرده).

الان اين عکس کوچک شده و معلوم نيست و لی بالاتر از نوک درختا یه تور بسیار بزرگ با دکل های گنده نگه داشته شده تا پرنده هایی که آروم ترند بتونند آزادانه در آن محيط زندگی کنند.

مثل اين طاووس که رفته روی سقف کلبه نشسته. راستی توی باغ برای بازديد کننده ها آلاچيق هایي درست کرده بودند برای استراحت که هر کدام به نام يکی از پرندگان بود و البته با توضيحاتی راجع به اونها.

قسمتی از باغ رو مثل خانه های روستایی با کاه گل درست کرده بودند که خیلی جالب بود. چون توی حیاط و کوچه هاش درخت و درختچه های  واقعی بود و خیلی دلنشین به نظر می اومد.

 

اگه آقايان مسئول و باغبان ها می دیدند که من توی اون خونه ها قدم گذاشتم، فکر کنم تیکه بزرگم گوشم بود.

اين هم قسمت لک لک های قشنگ گردن و پا درازی.

و اين هم يک جغد پير در قفس. کرکس هم بود. کلاً فکر کنم 120 نوع پرنده توی باغ بود.

آخراش ديگه خيلی خسته شده بوديم. قبل از خروج از باغ، اول با بابا روی چمن ها دراز کشيدم. بعد من کفشام رو هم درآوردم و روی چمن ها حسابی قدم زدم تا کف پايم علف سبز شد.

بعد از صرف ناهار و کمی استراخت به باغ گلها رفتيم. ساعت 7 رسیدیم اونجا. نوشته بود بازدید تا ساعت 7:30 است. میخواستیم برگرديم که متصدی گفت نه تا 8:30 است. ما هم بلیط خريديم و رفتیم داخل. باغ گلها خیلی زیبا بود.

کلاً از بعد از سفر شمال، من هر جا آب مي بينيم بايد توی اون سنگ بيندازم و الا از اونجا بیرون نمیرم.

من در حال جمع کردن سنگ.

سنگ ها که تموم شد. بدو بدو داشتم می رفتم جایی که قبلاً اونجا سنگ زیاد دیده بودم. و برمی گشتم به سمت آب.بهتون بگم که از کنترل خارج بودم و تا دستم رو می گرفتند جیغ و داد می زدم که ولم کنید.

بابا و مامان برای اینکه منو یه جا بند کنند تا بتونن عکس بگیرن، گفتند که می تونی توی گلها هم سنگ بندازی. و من هم ساده، گول خوردم.

تا لحظه های آخر ساعت مجاز،  توی باغ گلها بوديم و هنوز برخی جاها رو نديده بوديم که باغبان ها به زور ملت رو بيرون مي کردند و اکثراً التماس می کردن که چند لحظه ديگه بمونن و ما با اونها می مونديم خودمون اصلاً درخواست وقت اضافه نمی کرديم.

روز آخر هم رفتيم برای خريد. و عصرش هم به سی و سه پل رفتيم بدون هيچ انگيزه ای. با اينکه زاينده رود روبروی هتل بود و تا سی و سه پل 10 دقيقه فاصله داشت ولی اصلا دوست نداشتيم بريم ببينيم. چون زاينده رود خشک و بی آب است و البته باعث افسردگی.

من در حال سنگ جمع کردن برای انداختن در رودی که آب ندارد. به نظر شما چرا من اين کار رو کردم. من تا حالا اونجا نرفته بودم. گل هم اونجا نبود که تازه گولشو خورده بودم. پس چرا من به جایی که نه آب داشت و نه گل، سنگ پرتاب کردم؟

وسط های مسیر رفتن به اون سمت رود، طوفان شديدی که خاک کف رود و اطراف رو بد چوری به صورتمان پرت می کرد وزديدن گرفت و ما به سمت رواق های زير پل رفتيم. من هم شروع کردم به بالا و پایین رفتن از آنها از اين يکی به اون يکی، حدود 7-8 تایی رو همین جور می رفتم تا رسیدم به آخرش. دیگه هوا هم حسابی تاریک شده بود. از بالای پل برگشتیم به جای اولمان.

و روز چهارم حرکت به سمت تهران. به موقع به فرودگاه رسيديم و به قسمت بارگيري رفتيم. دوباره من، گير گير و نق و نوق و گريه، که بابا ساک ها رو بذار اينجا. اون آقاهه هم قبول نمی کرد. می گفت هنوز اجازه داده نشده. بله و این بار هم بالای یک ساعت تاخیر در پرواز و من کلافه و اذيت....

وقتی به فرودگاه مهرآباد رسيديم، شنيده شد که یکسری از مقامات توی پرواز بودند که چون جلسه اشان دیر تمام شده بود، برای همین پرواز مبا تاخیر انجام شده بود. یادمان آمد که قبل از پرواز در فرودگاه اصفهان چقدر مسئولين پرواز دستپاچه بودند و این ور و اون ور می رفتند و بیسیم و... اون موقع ما فکر می کردیم دفعه اولشونه که میخوان بپرنند. 

پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (9) مشاهده جعبه ارسال نظر
مامام سامی
3 مرداد 91 11:33
سلام همیشه به سفر سفر نامه پر محتوا و کاملی بودشهر تون هم عالی عالی


سلام خاله مهربون. ممنون از تعریفتون. سامی جون رو از طرف ما ببوسید.
مسافران آسمانی
5 مرداد 91 13:55
همیشه به گردش و تفریح عزیزم....
چقدر جامع و کامل نوشتی خانمی و خدا میدونه که محمدصدرا جون چه شیطنتها که نکرده...اما خداییش کاراش خیلی با نمکه...


ممنون از تعریفاتون. بله همینطوره چون وقتی برگشتیم تهزان تا دو سه روز بابا و مامان حسابی خسته و کوفته بودند.
مامان ستایش
5 مرداد 91 18:13
سلام کاش منو هم با خودتون می بردید

سلام و درود بر شما خاله جون. ببخشید که شما رو با خودمون نبردیم.انشاء الله خودتون به زودی می رید و حسابی خوش می گذرونید.

همکار ماما
6 مرداد 91 16:48
ای جانم،پری خانم کشتی ما رو با تعریفات،ایشاله همیشه به سفر،بعدشم که تبریز،خوش باشید ایشاله،دست راستتون رو سر ما خواهر
خواهش می کنم خاله جون. نفرمائید، شما که جاهای بهتر می رید برا سفر.

دایی حامد
7 مرداد 91 23:43
معلومه که حسابی شیطونی کردی بلا.طبق معمول
very nice

بله دایی جان، جای شما خالی. راستی، نگفتی شیطنتت تو حلقم.
fahime
9 مرداد 91 8:37
سلام خانومی طاعاتت قبول گا پسر دوتامون همسنن و هم اسم.من لینکتون کردم شما هم لطف بفرمایید
مامان محمد صدرا
14 مرداد 91 8:45
خیلی بلاهه ها !
ماشاالله بهش باشه خیلی هم باهوشه !
براش اسپندبریز آتیش
راستی ما هم رفتیم اصفهان و باغ پرندگان ولی اون موقع وروجک نداشتیم !

حالا انشاء الله یه روز محمدصدرا جون رو ببريد.کلاً این جور جاهابرا بچه ها خیلی جالبه.

مامان سید کوچولو
23 مرداد 91 3:40
عکس ها اینقدر قشنگ بودن که خودش زبان سفرنامه تون بود.
معلومه به پسر گلمون خوش گزشته و البته خیلی خسته شد همیشه خوش باشین


ممنونم خاله جون. بله کاملاً همینطوره. وقتی برگشتیم تا چند روز حال نداشتیم.
هلیا
27 مرداد 91 17:16
وای وای چقدر ناز به من هم سر بزن در وبلاگ ویانا . هلیا و هلنا.



چشم حتماً