محمدصدرا پسر گل مامان و بابا

خاطرات محمدصدرا کوچولو

یکسالگی وب لاگم

1391/3/27 8:23
نویسنده : پریا
300 بازدید
اشتراک گذاری

سلام دوستان خوبم،

وب لاگم یکساله شد. و حالا به مناسبت یکسالگی وب لاگ می نويسم.

داستان پارسال این موقع کجا بودیم رو بايد بريد تو تاريخ خودش بخونيد. ما خرداد، تیر و مرداد سال پيش(هفت تا نه ماهگی بنده)، يعنی همين موقع ها رو بنا به دلایل معلومی که قبلاً براتون نوشتیم، در یک خانه قدیمی در یک محله بسیار قدیمی و اصيل زندگی کردیم، به هر حال شرایط خاص خودش (خوبیها وبديهايي) داشت و شاید برامون لازم بود تا کمی پخته تر بشیم. ثبت شدن حدود ١٥-١٦ پست اوليه وب لاگم توی این خونه بوده است.

اونجا بودیم که مامان به صورت خیلی اتفاقی با وب سايت نی نی وب لاگ آشنا شد،  وب لاگ بنده کلید خورد و آغاز به کار نمود. مامان میگه:" ببخشید پسرم که اون طور که باید نتونستم برات به روزش کنم و بهش سرو سامون بدم". ولی  من ميگم فعلاً همین هم غنیمته. 

به صورت تصادفی (طبق برنامه ختم انعام هر ماهه فامیلی) در سالروز ورودمون به اون خونه، من و مامانی سر و کلمه امان اون دور و بر پیدا شد و مامان سريع از من توی اون کوچه عکس یادگاری گرفت.

خونه ای که ته کوچه است و کمی از درش پيداست خانه معروف است. اون جايي هم که رد آب ازش پيداست، جلوی در خونه حليمه خانم همسايه اون زمونه. ديوار سمت سمت راست هم خونه دايي بابا جونه (خدا رحمتش کند، الان دوتا از بچه هاش اونجا زندگی می کنه که یکی از اونها صاحب این خونه ای بود که ما سه ماه توش زندگی کرديم). واقعاً دستشون درد نکنه چون اگه اونجا نبود ما نمی دونستیم بايد چه کار کنیم. چون هیچ کس خونش رو برای سه ماه به ما نمی داد.

یه پيرمرد هم سر کوچه، سمت چپ مغازه داشت که منو بالام اوغلی صدا می کرد. هنوز هم تا منو میبینه میگه: " چطوری؟ بالام اوغلی"

خونه بچه های دايي باباجون، خیلی بزرگه و سطحش از این کوچه کمی پایین تره. به صورتی که پنجره یکی از اتاق های ما روی بوم اونها باز میشد و از اونجا هم به خونشون. کلاً رفت و آمد دو طرفه بود، هم از کوچه و هم از بوم. چشمک و اين خاطرات آن روزهای ما رو جالبتر کرده.

اين هم نمايي از حياط بسیار بزرگ خونه دايي باباجون.

از راست: مهسا، خودم، اميرعلی

از راست: اميرعلی، مها، مهسا، من

از راست: مهسا، مهديه، من، مها، اميرعلی

اينجا هیچکس به ما نگفت که بنشینیم، اميرعلی که جلوتر بود، نشست، ما هم نشستيم. فکر کرديم دستور از بالا اومده نیشخند

گر چه در آن سه ماه، یک سری داستانهای عجیب و غریب برایمان اتفاق افتاد ولی خدا رو شکر الان برایمان تبدیل به خاطره شده است و با یادآوری آنها کلی می خندیم. هر چند هنوز هم برخی هاشون تنمان را می لرزاند.

خدایا شکرت که هیچگاه بندگانت را تنها نمی گذاری. "ان مع العسر یسرا".

اونجا که بوديم مهمانهايمان فرق می کردند، چون ما همسايه بچه های دايي باباجون شده بوديم و گاهی فاميل های اون وری که قبل از اين، کمتر با ما رفت و آمد داشتند، بيشتر به ما سر می زدند و اين لطف خدا بود، چون در غير اينصورت تحمل آنجا برايمان خیلی سخت می شد.

کلاً همه چيز در اين خونه کما بيش به مشکل بر می خورد. قفل در اتاق خراب میشد تا درستش می کردیم و چند باری پشت در می موندیم و... کلی دردسر، قفل در حياط خراب می شد. چند بار هم که صبح وقتی بیدار شديم ميديديم که کل شب در حياط باز بوده و ما فکر می کردیم که بسته است. يا مثلاٌ آب گرمکن دیواری که برای ما و اونها مشترک بود توی حياط ما بود و با آمدن باد شمعش خاموش می شد و روشن کردن مجدد آن فن مخصوص میخواست که آخرای این سه ماه تازه ما قلقش رو یاد گرفته بوديم. کلاً ماجرا داشتیم بسی و بسی.

یکی از ماجراهای جالب از اين قرار بود که:

آن روزها ما ماشين نداشتيم و با آژانس (يک راننده به نام آقای پيران) رفت و آمد مي کرديم (دستش درد نکند، آدم خوبی بودو خیلی کمک حالمان بود، هميشه دعايش می کنیم).

یک شب ساعت 12 از مسافرت یک هفته ای امان برمی گشتيم، اولاً که توی فرودگاه تا اسم محل را گفتيم. رئيس خط تاکسی های فرودگاه گفت کمی صبر کنید یکی از بچه محل های اونجا رو براتون خبر کنم. بله، آقای راننده همانجا به دنیا اومده بود و چهل سال هم اونجا زندگی کرده بود و هنوز مادر پیرش همونجا زندگی می کرد. نشون به اون نشون که از سر کوچه پس کوچه ها که رد می شديم، کلی با این لات و لوت های محل (دقت بفرمائيد ساعت 12-1 شب) چاق سلامتی کرد. و ما فهميديم که واقعاً مال اون محله است.

خونه مادر پیرش هم با خونه ایی که ما بودیم فاصله کمی داشت. بعد از اینکه ما رو پياده کرد رفت خونه مادرش. ما هم از همه جا بی خبر رفتیم در و باز کنیم دیدیم نمیشه. آقای پدر از بالای در رفتند تو، دیدند، صاحب خانه (دختر دايي باباجون) چون در بسته نمی شده، پشت دری رو انداخته و از پنجره ای که به خونه خودشون راه داشت، رفته خونشون.

القصه، آقای پدر در رو باز کرد و خدا رو شکر کرديم و بار وبندیل رو بردیم داخل و خوشحال از اينکه توی اون موقع شب اون بنده خداهارو هم بيدار نکرديم. غافل از اينکه فردا شنبه است و بايد بريم سرکار، چه جوری بريم؟؟؟؟؟؟ در رو باز بذاريم؟؟؟؟؟؟

نکته مهم: این خونه قديمی چند تا اتاق داشت و اسباب و اثاثیه چند نفر ديگه، حالا به دلايل مختلف توی هريک از اين اتاقها بود که هر کدوم هم قفل و بند درست حسابی نداشت!!!!!! يعنی اگه فقط مسئوليت ما در قبال چند تيکه وسيله خودمون بود حرفی نبود !!! اما....اما صبح موقع بيرون رفتن، جلوی در، تازه فهميديم که ای وای حالا چه کار کنيم؟؟؟ فکر اينجاشو نکرده بوديم!!!!!!! ناراحت

و باز نخواستيم دختر دايي رو اون موقع صبح بيدار کنيم. آقای راننده هم رسيده بود و جلوی کوچه بن بست داشت ماشينشو با دستمال پاک می کرد تا ما بريم سوار بشيم. خلاصه من و مامان کيف بابا رو گرفتیم و رفتيم بيرون و بابا ضمن اينکه پشت دری رو از داخل حياط انداخت، با کت و شلوار شیک و پیک، از بالای در پایین آمد و پريد توی کوچه.

آقای راننده با تعجب زیاد به بابا نگاه می کرد، ضمن اين که دو تا شاخ از بالای سر مبارک ايشون کاملاً هويدا بود. تعجب

عصر آن روز تازه فهميديم که اصلاٌ دختر دايي، با خانواده برادرش رفته بودند مشهد و ما خبر نداشتيم. يعنی اگر شب و دم صبح، در خونشون رو هم می زديم کسی خونه نبوده. راستی اين اخبار رو هم همون بالام اوغلی بعد از اين از سرکار برگشتيم خونه، توی کوچه به ما داد.

ولی واقعاً، اگه اون موقع دزدی خبر داشت که به قاعده چند خانواده اسباب و اثاثيه، توی اون خونه است، با وجود اون در بدون چفت و بست و در آن کوچه بن بست، که افرادش بیش ار نیمی از روز و اغلب آخر هفته ها رو نیستند، حتماً یه سری به اونجا می زد. فقط یه جهیزیه کامل به اضافه یه جهیزیه در دست تهیه، وسايل صاحب خانه که به خاطر ما رفته بود خونه بقلی(پدرش) و برادرش که صاحب خانه جوابش کرده بود و اثاثش اونجا توی حياط بود.

اين يکی از ماجراها بود، خیلی ماجراها داشتيم که اگه همشونو بنويسيم از حوصله شما خارجه و شايد مطالبش يک کتاب بشه.

ولی جا داره یادی بکنم از مادر بزرگ مامان(خدا رحمتش کند). چون خونه بقلی ما، خونه بچه های برادرش بود، گاهی می اومد و چند روزی می ماند. روزی یکی دو بار هم می اومد خونه ما(البته با کمک بچه ها و نوه های دایی). هر وقت به ایشون می گفتیم که نرو، امشب رو بمون خونه ما. می گفت: " نه عزیزم مسئوليت من با اوناست، اونا میدونن که داروهام رو چه ساعتی و چه مقدار باید بخورم، من فقط هر وقت حوصله ام سر میره، میام به شما سر می زنم. هر وقت رفتيد خونه خودتون می خوام بيام خونتون بمونم،تا هم خونتون رو ببینم و هم کادوی خونه رو براتون بیارم".

بنده خدا عمرش کفاف نداد و نتونست خونه جديدمون رو بياد ببینه. انشاء الله که خداوند روحش را قرين رحمت واسعه اش قرار بدهد. پير زن تميز و مومنی بود. نماز اول وقت براش از همه چيز مهم تر بود، حتی از مهمون و مهمون داری. مهمون رو هم وادار به نماز خواندن می کرد حتی اگه (روم به ديوار) نماز خوان نبود. با اينکه از نظر چشم پزشکان کور به حساب می اومد ولی تا ماههای آخر عمرش هنوز قرآن به دست توی آفتاب پنجره خونه اش دوره می گشت تا بتونه قرآن رو توی نور آفتاب بخونه. کلاً خوندن قرآن براش آرامش روح و روان بود. تا همين سالهای آخر هم همه اش سعی می کرد سوره های کوچک را حفظ کنه و تا حدودی تونسته بود، هر چند از سالهای پیشتر خیلی از سوره های جزء سی رو حفظ کرده بود. (اگه دوست داشتيد یه فاتحه برای شادی روح ایشان بفرستید. خدا رفتگان همه اتان را بيامرزد)

خدايا ما رو از مومنين درگاهت قرار بده و البته از نماز گزاران واقعی ات. انشاءالله.

پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (2) مشاهده جعبه ارسال نظر
مامان محمد صدرا
29 خرداد 91 8:27
مبارک باشه یک سالگی وبلاگ محمدصدرا ی من !


ممنون از شما. دستتون درد نکنه که نظر اصلاحی داديد. چشم به وب لاگ گل پسر قند عسلتون، سر می زنيم.


مسافران آسمانی
5 مرداد 91 13:44
یک سالگی وبلاگتون مبارک باشه...
خدا مادربزگتون رو هم قرین رحمت کنه عزیزم


ممنونم عزیزم. خدا رفتگان شما را هم قرین رحمت کند.