محمد صدرامحمد صدرا، تا این لحظه 8 سال و 21 روز سن دارد

محمدصدرا پسر گل مامان و بابا

بازی خوبه چه جورش! نه بی نمک نه شورش

1390/12/24 13:51
نویسنده : پریا
1,941 بازدید
اشتراک گذاری

1- گاهی توپ هامو بار کامیون میکنم. چون توپها معمولا روی هم نمی ایستند و می افتند گریه می کنم یا داد میزنم.

فکر می کنم با فشار دادن اونا می تونم جاشون بدم تو کامیون.

بعد اینجوری بارمو خالی می کنم. کامیون من به درد اسباب کشی می خوره ها! اگه خواستید، خبرم کنید تا بیام وسایلتونو جابجا کنم.

2- به من میگن خرگوش باهوش. خیلی دوست ندارم این ماسکها رو صوتم باشه زودی درشون میارم.

3- یه روز جمعه رفتیم خونه آقا عماد اینا مهمونی این آقا عماد گل نمی ذاشت به اون اسباب بازیهایی که من دوست داشتم دست بزنم. زودی از دستم می گرفت. حالا با این همه سازگاری، جالب اینجاست که فرداش شنبه بود و مامان اینا جلسه ختم انعام داشتند. موقع برگشتن عماد اینا هم با ما اومدن، هوا تاریک شده بود و بارون می اومد، وسط راه برق برف پاک کن ماشین قطع شد و رانندگی کمی سخت شد. برای همین خونه عماد اینا که رسیدیم و نتونستیم درستش کنیم، باز هم اونجا موندیم. بله یه شام دیگه و شلوغ بازی ما بچه ها.

عماد رو ببینید. با یه دستش عروسکهاشو گرفته و با دست دیگه اش منو گرفته، یعنی دوستت دارم. آخه این چه جور دوست داشتنه که نمیذاری به اسباب بازیهات دست بزنم. ها شما بگید!!!!

4- یه روز و روزگاری مامانی رفت بالای کمد دیواری تایکسری وسیله رو پایین بیاره. بین اونا وسایل مسافرتی از جمله یک دست لیوان رنگی قشنگ بود. مامان برای اینکه سر منو گرم کنه تا به کارهاش برسه اون لیوان ها رو داد دستم و من شروع کردم به بازی با اونا. چند وقت به همبن منوال گذشت، یه روز بابا دستور دادند که یک دست دیگه خریداری بشه تا من بیشتر باهاشون بازی کنم. الان ماههاست که این لیوان ها توی اسباب بازی های من موندگار شدن و گهگاهی من باهاشون سرگرم میشم. تازگی ها یاد گرفتم که مثل بابا و مامان اونا رو روی هم نیز بذارم.

جالب بود نه؟ شما هم برای نی نی تون بخرید هم فاله هم تماشا.

5- مامان آقا عماد کاپشن بهاره آقا پسرشو داد به من تا ازش استفاده کنم. یه روز مامان گفت بذار برات بپوشم ببینم اندازش چطوره؟ القصه، مامان اونو برای اولین بار برام پوشید، من دیدم که چه کاپشن خوب و سبکیه جون میده برای بیرون رفتن. برای همین سریع رفتم کیف مهد کودک و شال و کلاهمو برداشتم و رفتم سمت در. خنده

عکسهای مربوطه زیادن ولی به سفارش مدیر نی نی وبلاگ از گذاشتن عکسهای تکراری در یک موضوع معذوریم. گریه

بذار ببینم همه وسایلم توی کیف هست یا نه؟ آهان، شیشه ام هم که هست دیگه خیالم راحت شد.

مامان من رفتم مهد کودک زودی میام. هورا

6- پازل جوجه ها.

هزار ماشاء الله به خودم که دیگه بزرگی و کوچیکی سرم میشه و راحت می تونم بذارمشون سر جاشون. آفرین به خودم . دست، دست.

7- این اسباب بازی هم بزرگی و کوچکی داره. از اونجایی که من می فهمم این چیزا رو اگر هم اشتباه بذارم تا بفهمم، سریع درشون میارم و درستشون میکنم.

فقط مکعب مربع ها رو هنوز خوب نمی تونم بذارم چون هر یه دون مهره اش از دو تیکه تشکیل و الان برام سخته درست کردن اونا. اما اگه مامانم یه کم کمکم کنه درستش می کنم.

8- و اما پوشک، مدل به مدل برای همه نی نی های خوب و دوست داشتنی. هر مارکی که بخواهید داریم. ارزون و بی معطلی. مامان میگه پوشک مهد کودکت باید با پوشک خونه فرق داشته باشه. نمی دونم از چی میخواد سردربیاره که من نمیدونم.

حالا قضاوت در مورد مارکشون بماند. ما نی نی ها باید نظر بدیم که زبون نداریم. گاهی شما بزرگترها خیلی چیزا براتون مهمه مثل صرفه اقتصادی، حساسیت عینی و... ولی راحتی ما رو خیلی نمی تونید سردربیارید، واسه خودتون یه حدسهایی می زنید و انتخاب می کنید.

یه داستان جالب از پوشک براتون تعریف می کنم:

اون قدیما، این پسر عم ما که 2 سالش شده بوده و دیگه داشتن کم کم از پوشک می گرفتنش، بهش میگن آقا پسر تو دیگه بزرگ شدی و خودت باید بری دستشویی، در ضمن ما هم دیگه پول نداریم که برات پوشک بخریم. سعی کن با این موضوع کنار بیایی. سرتون رو درد نیارم که فرداش صبح زود بچه غیرتی، بیدار شده و رفته کمربند باباشو برداشته - نترسیدها - داشته می بسته به کمر خودش. مامانش میاد می بینه، میگه داری چه کار می کنی؟ اون هم سریع میگه: دارم میرم سر کار، کار کنم پول دربیارم و برای خودم پوشک بخرم. آخه شما میگید که پول ندارید برای من پوشک بخرید. خنده قهقهه

بله عزیزان، وابستگی بعضی از بچه ها به پوشک همانا که حاضرند رنج کار کردن رو به خودشون بدهند ولی پوشک رو ازشون نگیرند.

یه داستان دیگه (متفاوت):

و اما این آقا عماد ما که تازه، تازه از پوشک گرفته بودنش، براشون سفر زیارتی کربلا پیش میاد. القصه مامانش برای اینکه سفر زمینی بوده و آقا عماد مشکل مسکن (دست به آب) نداشته باشه، تصمیم میگیره که توی سفر از پوشک استفاده کنه تا هم بچه و هم خودشون راحت باشن. آقا عماد هم تنها بچه موجود در اتوبوس زائران بوده. مامان عماد هر وقت پوشک عماد رو عوض میکرده، عماد توی اتوبوس داد میزده خوشک نه، خوشک نه، برم دشویی، خوشک نه. و همه مسافران غش میکردن از خنده. خنده قهقهه

پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (1) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف
مامانی سید کوچولو
24 اسفند 90 14:23
1) خسته نباشین از این نوشتن و عکسهای خوشگلش
2) به به خوشم اومد از این پسر زرنگ و باهوش
3) این پارسای ما هم محتویات ریز شده دهانش رو به زور میچپونه تو دهن ما. به خیالش ما جوجه گنجشکیم
4) هوس پرتقال قاچی کردم
5) بیچاره عماد کوچولو که مجبوره با این دوگانگی بسازه


قربان شما. ممنون از تعریفاتون. کلی به این جمله جوجه گنجشک شما خندیدیم. خیلی با حال بود.
1