محمدصدرا پسر گل مامان و بابا

خاطرات محمدصدرا کوچولو

کمک های من به مامان

1390/12/8 10:39
نویسنده : پریا
655 بازدید
اشتراک گذاری

من در پاک کردن کابینت ها به مامانم کمک می کنم.

مامان خودش نمی دونه که کی من این کار رو یاد گرفتم. کلی ذوق زده شد از این همه تمیزی من.

وقتی مامان میخواد خونه رو تمیز کنه، همه پادری ها رو جمع می کنه یکجا. یه روز تصمیم گرفتم اونا رو براش جمع کنم.

حالا نمی دونم بالاخره خونه رو تمیز کرد یا نه، ولی من کمک خودمو کردم.

بعدش هم دوباره گذاشتمشون سر جاشون.

کار سختی بود ولی خدا رو شکر انجامش دادم.

در لباس شستن هم خیلی کمک می کنم. کلاً کار خسته کننده است ولی چه کنم دیگه؟!!!!

" قبل از اینکه مامان ماشین رو روشن کنه و قفل کودک مانع از باز شدن درب آن بشه. اول همه لباسها رو میریزم بیرون بعد دوباره با زحمت میریزمشون توی ماشین."

پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (8) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف
مامتن سامی
9 اسفند 90 9:58
تشکربابت این همه زحمتمامان باید قدرتو بدونه


ممنونم خاله جون. انشاءالله که میدونه. مثل یه دختر خوب براش کار می کنم خاله جون.


مامان محمد صدرا
10 اسفند 90 10:55
چه با حال نمیدونستم ! من تاالان بوس آتشی میکردم ! از این به بعد بوس خمیری میکنیم نی نی رو !
مامان محمد صدرا
10 اسفند 90 10:57
عزیزم که اینقدر درگیر کارهای خونه ای !

پادری جا به جا کردنت کلی منو خندوند!


چه کار کنیم دیگه خاله جون. کلاً من همش در حال تمیزکردن خونه ام.
مامان علي خوشتيپ
10 اسفند 90 22:43
آفرين به اين گل پسر.خدا حفظش كنه براتون

ممنونم خاله جون. خدا گل پسر قندعسل شما رو هم نگه داره براتون انشاء الله.


مامان حنا
14 اسفند 90 3:10
عزززززززیزززززززززم
آفرینه این گل پسر که مامان جونش کمک میکنه الهی که خدا تو رو برای مامان و بابات نگه داره
خانومی خیلی کار خوبی میکنی اجازه میدی کمکت کنه اونموقع در آینده بیشتر احساس مسولیت میکنه
عزیزم رمزو خصوصی برات ارسال میکنم
از صورت ماه صدرا جون هم ببوس
راستی کجا زندکی می کنید ؟؟؟؟؟؟؟


سلام، ممنونم خاله جون. از حالا من پر از احساس مسئولیتم. ولی فعلا که دارم با این احساس مسئولیتم، اذیت می کنم. رمز دریافت شد از لطف شما بسیار متشکریم. و اما ما تهران زندگی می کنیم.(براتون تلگراف زدیم خاله جون)




مامان سید کوچولو
14 اسفند 90 19:24
ممنون که بهم سر زدین. افرین به پسر خوب و ناز که اینقدر هوای مامانی رو داره و کمکش میکنه.
دایی حامد
15 اسفند 90 19:52
کارت درسته دایی به کارت ادامه بده
البته اگه آخرش مامیتو ناراحت نمیکنی


چشم دایی جان، خیلی باحاله مثلاً ظرف غذا رو برمی دارم که ببرم تو آشپزخون و وسط راه میزیزمش رو زمین. یا زیرانداز خودمو بعد خوردن خوارکی تا آشپزخونه میکشم بعد همه خورده های خوراکی میریزه رو زمین. دیگه از این جور کارا.... همینه دیگه....


مسافران آسمانی
23 اسفند 90 10:41
چه حس همکاریه قوی ای داره این شازده پسر خوردنی...
اما خدایی خوش به حال همسر آیندش دیگه چی میخواد ماشاالله هم خوشکله هم خوش تیپه هم خونداری بلده...


آره خاله جون کجاشو دیدی، آشپزی هم میکنه برام.
1