محمد صدرامحمد صدرا، تا این لحظه 8 سال و 21 روز سن دارد

محمدصدرا پسر گل مامان و بابا

بازی های خودم

1390/12/8 8:44
نویسنده : پریا
621 بازدید
اشتراک گذاری

١- این کامیون رو مامان و بابا از نمایشگاه کانون پرورشی و فکری نوجوانان برام خریدند. گاهی خودم سوارش میشم. گاهی اسباب بازیهای دیگرمو توش میریزم و می برم جایی که مامان دوست نداره خالی می کنم و....

٢- ژست رو می بینید. هیچکی ندونه، فکر می کنه دارم شطرنج بازی می کنم، اینقدر با تفکر دارم اینار میذارم سر جاشون. متفکر

حالا میخوام یه آزمایش بکنم. می خوام ببینم اگه این تخته رو بلند کنم چه اتفاقی می افته.عینک

فهمیدم. آهان این اشکال پازل می افته زمین. خودمونیم ها این آقای نیوتن باید بیاد پیش من علم یاد بگیره.

٤- روز جمعه ٢١ بهمن؛ مامان مهمون داشت و خوشحال بود که شب قبل من دیر خوابیدم و صبح زود موقعی که من خوابم، می تونه یکسری کارهاشو انجام بده. ساعت ٦ صبح بیدار شده بود تا مقدمات غذاها رو آماده کنه. تازه وارد آشپزخانه شده بود و دست به کار شده بود که من در حال آواز خواندن کیف مهد کودکمو برداشتم و بازی کنان راه افتادم توی خونه. مامان تا منو دید گفت: " ای بابا، فسقلی تو برای چی بیدار شدی، اومدی نذاری کارامو انجام بدم، عسل".

٥- قبلا راجع به خانه اسکیمویی ام براتون گفتم. انعطاف این خونه جوابگوی بعضی از بازیهام هست. مثلا من در عین اینکه توش هستم، می تونم جابجاش کنم. خارق العاده است نه؟!!!!!

این بازی آدمو یاد قصه کدو کدو قلقله زن میندازه.

سلام مامان، من اینجام. تعجب

٦- جدیدنا مامان به این نتیجه رسیده که باید قدری هم منو روی زمین بذاره تا ترسم از راه رفتن تنهایی بریزه و گاهی کمک حالش باشم. خوب حالا بعداً نتیجه این آزادی دادن رو میبینه.

اینجا نزدیک بود بیفتم ولی تونستم با پاهام خودمو کنترل کنم و خدا رو شکر موفق شدم.

راستی برای اولین بار تونستم خودم تنهایی وارد آسانسور بشم. اینجا تعجب کردم که آسانسور چه جوری منو میبره بالا.  وای چه چیز جالبی.... آسانسور سواری. آخ جون،این میتونه یه بازی جدید باشه.

٧- مامان میگه وقتی کوچک بودن از این اسباب بازی تک چرخ بود. حالا برای من هم یکی خریده که گاهی حسابی منو سرگرم میکنه.

فقط برای پارک کردنش یه کم مشکل دارم، ببینید:

اینجا نشد، افتاد زمین.

اینجا هم نشد.

ای بابا، این تک چرخ که هیج جا جاش نمیشه. نمیدونم اگه این چهار چرخ بود من کجا باید پارکش می کردم.

٨- قابل توجه اونایی که وب لاگمو از اول خوندن: من هنوز هم ماشینامو برعکس میذارم زمین.

راستی دو تا ماشین جدیدی که مامان برام خریده، سال تولیدشون و نام کارخانه سازنده هم زیرش حک شده. خیلی خوبه، چون ما خیلی ماشین ها رو نمیشناسیم و اینجوری یه کم اطلاعاتمون بیشتر میشه.

٩- اون یک باری که مامان منو گذاشت تو پارکینگ تا راه برم، فکر این جارو نمی کرد که دیگه نتونه با اون دوربینی هم که دستشه، به پای من برسه.(بازی فرار ...)

بدو بدو از رمپ رفتم بالا.

اینجا خوردم زمین.

ولی زودتر از اینکه مامان بیاد کمکم، خودم بلند شدم و به راهم ادامه دادم.

بالاخره رسیدم بالا.

و اما... دوباره برگشتم پایین.

(ماشاء الله، الهی مامان فدای اون قدمات بشه، شیرین عسل).

(با این قدما، عسلا      انشاء الله بری کربلا)

پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (0) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف