محمدصدرا پسر گل مامان و بابا

خاطرات محمدصدرا کوچولو

شرح برخی از کارهای من در 15 ماهگی

1390/12/3 10:37
نویسنده : پریا
380 بازدید
اشتراک گذاری

سلام دوستان، امروز می خوام یکسری از کارهایی که در این دوره انجام میدم رو براتون شرح بدم. این کارها مختص این زمانه چون ممکنه بعداً این کارها رو انجام ندم یا پیشرفته ترش رو انجام بدم.

١- موقعی که تشنه ام میشه میرم و لیوانمو که معمولاً رو لبه اوپنه رو برمی دارم میارم میدم دست مامان یا بابا، و گفتن آآآآآآآآآآآ، و بالا گرفتن سر و باز گذاشتن دهانم، بهشون میگم که بهم آب بدین.

٢- وقتی گرسنه ام میشه میرم جلوی اجاق و به قابلمه ای که روی اونه اشاره کرده و سر وصدا می کنم که یعنی گشنمه. اگه بهم غذا داده باشن وسیر نشده باشم ظرف غذامو برمی دارم و میرم کنار اجاق گاز می ایستم و ظرفمو میگیرم بالا سمت قابلمه، یعنی که من بازم غذا میخوام.

3- وقتی غذا داغه و مامان میگه جیزه صبر کن، دست نزن. سرمو نزدیک بشقاب می برم و مثلاً فوتش می کنم تا خنک بشه. اینطوری: فووو فوو فوو فوو فوو فوو

4- وقتی سیر میشم با دو دست مبارکم به غذای داخل ظرف چنگ می زنم یا به اصطلاح اونو ورز میدم. اگر هم دسترسی به قابلمه یا ظرفی شبیه به اون داشته باشم میرم میارمش و باقی غذامو داخل اون می ریزم. یعنی آهای مردم، من غذا درست کردم.

5- ظرف و ظروف داخل کابینت ها رو (البته اگه در کابینت با نایلون بسته نشده باشه) درمیارم و مرتب میذارمشون روی زمین و هر لحظه با یکیشون بازی می کنم.

نکته: مامان در کابینت شکستنی هارو باز نمیذاره که من دست بزنم. نهایتش ایناس.

داستان١: یه روز با مامان رسیدیم خونه، مامان خیلی خسته بود میخواست هم بخوابه و هم مواظب من باشه تا کار خطرناکی نکنم. اول پوشکمو عوض کرد و اونو با چسبای خودش چسبوند و گلوله اش کرد و گذاشتش روی در سطل اشغالی. من هم داشتم با قابلمه ای (که مال زمان مجردیهای بابا بود) بازی می کردم. مامان چرتش گرفته بود. من هم رفتم اون پوشک رو برداشتم و گذاشتم توی قابلمه و درشو بستم و رفتم کنار مامان و با گفتن إإإإإإإ بیدارش کردم و قابلمه رو دو دستی تقدیمش کردم. مامان هم خوشحال از اینکه یعنی براش غذا درست کردم کلی منو تشویق کرد و بوسم کرد گفت آفرین پسر گلم برام غذا درست کردی؟ بعد درشو باز کرد تا پوشک رو دید داد زد: این چیه فسقلی، من برای تو چی درست می کنم اونوقت تو چی؟ ای بابا، یکی نیست بگه خوب آخه در کابینت ها بسته بود من هم که مواد اولیه نداشتم، خوب چه کار باید می کردم. منو باش، گفتم خسته ای زحمت کشیدم خودم غذا درست کردم.

6- چند وقته برای مرتب کردن لباسهای داخل کمد و کشوها ادای مامان رو درمیارم البته یه کم متفاوت (مامان مرتب می کنه ولی من به هم میریزم)، برای این کار اول دو تا کشو رو تا نیمه باز می کنم و لباسهای کشوها رو باهم جابجا می کنم. یه کم از اون کشو می ریزم توی این کشو، یه کم از لباسهای این یکی رو میریزم توی اون یکی. دوم اینکه هر چی توی خونه یا روی مبل ها باشه رو جمع کرده و گلوله می کنم و به زور توی کمد جا میدم. با کلی صدای هن و هن، یعنی هیچکی از جاش تکون نخوره، من دارم خونه رو مرتب می کنم.

7- اگه وسایلی مثل پتو، چهار پایه پلاستیکی، خونه اسکیمویی خودم، صندلی و.... رو بخوام جابجا کنم و به جایی (مثل در یا دیوار و...) ذره ای گیر کنه و نتونم حرکتش بدم، بدون هیچ تلاش بیشتر یا صبر برای پیدا کردن راه حل آن، سریع شروع می کنم به گریه کردن تا بزرگترها بدو بدو بیان کمکم کنن.

8- وقتی بابا می خواد منو بفرسته دنبال نخود سیاه تا لحظه ای من دور بشم و بتونه مثلاً لپ تابشو لحظه ای روشن کنه و یا یواشکی بستنی ای بخوره و.... این جمله رو میگه: بدو برو خونتون. من ساده هم فکر می کنم میخواد باهام بازی کنه، میدووم میرم توی خونه اسکیمویی ام و به اصطلاح قایم میشم، یه گوشه اش کز می کنم و ساکت میمونم تا مثلاً منو نبینه.

9- وقتی مشکل مسکن دارم و مامان میگه بدو برو جیشتو عوض کنم، خودم سریع میرم جلوی در حموم می ایستم تا مامان بیاد کارهامو انجام بده. الان مدت مدیدی است که دیگه مامان نمی تونه راحت منو پوشک کنه، چون از دستش فرار می کنم و اغلب میرم توی خونه اسکیمویی خودم و مامان دنبالم میاد و میگه دزد و بگیر فرار کرد. من هم کلی ذوق می کنم که داره باهام بازی می کنه و من از دستش تونستم فرار کنم. تازگی ها مامان یه راه حل تازه پیدا کرده که منو کنترل کنه. آره بابا حرفه ای شده، جدیدنا برای اینکه من فرار نکنم از دستش، منو توی بغلش پوشک می کنه.

10- یه بازی سرکاری با بزرگترها: وقتی یه چیزی مثل اسباب بازی میدن دستم تا سرگرم بشم،(مثل موقعی که تو ماشین نشستم) اونو هی میندازم پایین، هی اونا میدن دستم و من هی این کار رو میکنم. اصلا هم نمی خندم که اونا شک کنن که دارم سرکارشون میذارم ولی به صورت نامحسوس لذت می برم از این کار.

11- موقع جمع کردن سفره خیلی آقا و متین تو جمع کردن وسایل سفره به مامان کمک می کنم. اونا رو میبرم و میذارم رو کابینت ها. کلاً خیلی کاری ام و مسئولیت پذیر. به من میگن مرد کار و زندگی.

12- تلویزیون ما آنتن دیجیتال داره، خودتون میدونید دیگه اون هم خودش کنترل جداگانه داره و باهاش کانال ها رو عوض می کنیم، در این شرایط اگه از کنترل تلویزیون یا دکمه های اون استفاده کنیم تصویر برفکی میشه. من اول تصویر رو برفکی یا محو می کنم بعد کنترل رو می برم برای مامان یا بابا تا اونا Exit رو بزنن و تصویر درست بشه. گاهی 4 یا 5 بار این کار رو می کنم، بیشتر هم وسط فیلم های مورد علاقه اونا تا حرصشون رو دربیارم.

13- از وقتی یاد دارم بابا و مامان برای اینکه شربت ها رو به خورد من بدن این کلمه رو میگن من هم عادت کردم دیگه، با شنیدن این کلمه خودمو آماده خودن یه شربت تلخ و گاهی شیرین با طعم پرتقال و توت فرنگی و... می کنم. میگید اون کلمه چیه؟ خوب معلومه دیگه، کلمه معروفشون اینه: "قورتی قورتی" یعنی اینکه زوریه باید قورتش بدی.

١٤- به محض اینکه بابا لپ تابشو باز می کنه میرم میشینم جلوش تا ببینم چه کار میکنه. بیشتر مواقع هم انوو می کشم طرف خودم و نمیذارم کار کنه. اگه خیلی اذیتم کنه میشنیم روی صفحه کلیدش تا دیگه اصلا نتونه کار بکنه. قبلاً هم که یکی از کلیداشو براش شکستم. هر وقت هم سرحال باشم و نخوام خیلی اذیتش کنم، هروقت بازش می کنه سرم رو میبرم نزدیک صفحه اش و هر وقت میبندش من هم سرم رو میبرم عقب تر. اون موقع ها مثلاً دیگه خیلی آقا تشریف دارم.

پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (2) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف
مامان محمد صدرا
3 اسفند 90 4:26
سلام !

من نمیدونم ماهم بچه بودیم این قدر شیطون بودیم آیا؟؟؟
خدا حفظت کنه عسلک !

مامان پریا لطفا وقتی میاییوبلاگ و نظر میذاری لطف کن آدرست رو هم بذار ممنون!

شمارش معکوس تولد یک سالگی!

خوشحال میشیم بیایین پیشمون!





سلام، آره واقعاً ما اینطور شیطنت می کردیم. چشم مامان محمدصدرا کوچولو. وای تولد، تولدت مبارک کوچولوی نازنین بابا و مامان ،
نی نی های حاجی-مامان زهرا
7 اسفند 90 14:03
شیرینی بچه ها به همین شیطنت های ریز و درشتشونه بچه ها توی این سنین همه کاراشون دوست داشتنی محمد صدرای زیبای شما هم
1