محمدصدرا پسر گل مامان و بابا

خاطرات محمدصدرا کوچولو

شیرین کاری یا خرابکاری ؟

1390/7/26 9:36
نویسنده : پریا
621 بازدید
اشتراک گذاری

شيرين کاری یا خرابکاری? مسئله این است.

توی خونه جديد وسايلمون خیلی کمه. چون بعضی هاشون خونه آقا جون ایناست. بعضی هاشون هم که مامان دیگه نخواسته بیاره اینجا، داده رفته. الان فضا برای بازی کردن خیلی بازه. و وسایل خطر آفرين برای سن من که خیلی شیطونی می کنم هم خیلی کمتره.

من تقریباً هر روز که با مامان از مهد برمی گردیم خونه، کارهای زیر رو انجام میدم.

اول از همه، تمام اتصالات تلفن را قطع می کنم. در آخر سیم رو از پریز می کشم که کسی مزاحم نشه. چند روزه که یاد گرفتم باطریهای حافظه رو هم دربیارم تا دیگه شماره های فامیل هم نباشن. مامان هم نتونه به بابا زنگ بزنه و کارهای منو گزارش بده. باهوشم دیگه. انشاء الله که موبایلش هم خط نده. تازه عن قریب یه راهی هم برای قطع موبایل پیدا می کنم. منتظر اون روز باشید.

 

هر روز یه چند دقیقه ای رو توی شومینه می شینم. با اینکه مامانم یه میز توش گذاشته که نتونم برم توی دودکش اون. ولی من توی همین یه زره جا هم میشینم.

یکی از اسباب بازی ها یا هر چیز دیگه ای رو که توی ظرف جاپودر ماشين لباسشویی جا بشه، میندازم توش. این بار سیب خوشمزمو انداختم تا لباسا بوی سیب به خودشون بگیرن. اينم خودم کشفش کردم.

اولش سیبه همش در می رفت و نمی افتاد توی ظرف. ولی من که خسته نمی شم ، به تلاشم ادامه میدم. تازه اشم این یه نوع تمرین بسکتبال هم هست.

بالاخره موفق شدم. البته من پنل جلوی جاپودری رو هم کنده بودم ولی مامانم گذاشتش سر جاش، چون ماشین الان در حال کار کردنه. اون در کابینت ها رو هم که می بینید مامان بسته، به خاطر منه.

تمام اسباب بازیهایی که باهاشون بازی نمی کنم و مامان توی کمد میذاره رو هر روز می ریزم بیرون تا مامان دوباره جمع کنه و بیکار نمونه.

این کارم هم تموم شد. برم سراغ کار بعدی.

اين ساعت خوشگل هم که می بینید دیگه ساعت نیست، الان اسباب بازی منه. اگه عقربه هاشو ببینید در حالت عادی وایستاده روی ساعت ٦:٣٠ ، یعنی شل شدن و دیگه حرکت مکانیکی ندارن. البته اولش من فقط از رادیوی اون استفاده می کردم. ولی بعد زدم ساعتشو داغون کردم.

 

هر روز یه سر میرم پشت پنجره و به ترافیک خیابون نگاه می کنم. دارم فکر می کنم چه جوری مشکل ترافیک تهران رو حل کنم. بالاخره درستش می کنم حالا می بینید.

خداییش این یکی کارم تا وقتی نتونم پنجره رو باز کنم خطرناک نیست. نمی دونم چرا مامانم با گذاشتن این عکسا می خواد جلوی حل مشکل ترافیک رو توسط بنده بگیره! نمی دونم چرا ؟!!!!!!

چند روزه که اگه بخوام دستم رو ببرم بالای چیزی مثل میز یا کابینت، روی پنجه پاهام می ایستم. خودم تنهایی اینو فهمیدم که اونجوری قدم بلندتر میشه. مثل اینجا که قبله نمای بابا رو از بالای رادیاتور می اندازم پشت اون و بعد از پایین برش می دارم. می خوام بدونم چرا من میندازم بالا ولی باید از پایین برش دارم. جل الخالق!

یکی از علاق من کار کردن با نوت بوک بابا است اما از وقتی زدم دکمه کیبرد نوت بوکو کندم و اونو شکوندم بابا دیگه اجازه نمی ده باهاش کار کنم می گه خرابش می کنی ، خوب من چی کر کنم دکمه شل و ول بود تا گرفتم کشیدم کنده شدو شکست! حالام تا برا منم نوت بوک نگرفتن نوت بوک بابا رو هرجا ببینم می رم دنبالش حتی اگه رو دیوار چین باشه می گینه ببینین:

درسته که اول کار افتادم ولی نباید ناامید بشم. من می تونم و ادامه می دهم.

خوب حالا که تا اینجا اومدم و این کلیدها سر راهمه، ببینم این کلیدها خوب کار می کنن یا نه!

خیلی خوش میگذره. آخ جون چقدر قشنگه این کار. چشمک

خوب خدا رو شکر، بالاخره موفق شدم. می گن خواستن توانستنه همینه دیگه. چی فکر کردید، فقط باید دل شیر داشته باشید تا بتونید خطر کنید.

یه کاری دیگه که انجام میدم اینه که ه ه ه ه ه . خودتون ببینید.

البته همونطور که می بینید بیشترش کتابای خودمه. اشکال نداره که ریختمشون بیرون. به مامانم میگم دنبال یکی از کتابام می گشتم.

راستی مامان ردیف آخر کتابخانه رو کتاب نچیده  چون من دست می زدم. ولی  باید بدونه که یه ردیف دیگه هم باید جمع کنه. چون قدم به بالایی هم می رسه. بگو ماشاء الله. یادت نره!!!!!!

پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (3) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف
آموزش قرآن برای کودکان
24 مهر 90 10:06
آموزش قرآن برای کودکان
مامان آیهان جون
25 مهر 90 10:01
چه گل پسر شیطون و شیرینی. چه مامان مهربون و باحوصله ای. همیشه شاد و سلامت باشین.


ممنونم مامان آیهان. .وب آیهان رو خوندم. انشاءالله که آیهان کوچولو به سلامتی به دنیا بیاد و باعث شادی شما بشه.
مامان محمد صدرا
2 آبان 90 2:28
وای چه مامان با حوصله ای !



چه گل پسمل شیطون بلایی!



لینک شدین عزیزم!


ممنونم خاله جون
1