محمد صدرامحمد صدرا، تا این لحظه 8 سال و 21 روز سن دارد

محمدصدرا پسر گل مامان و بابا

سفر تابستاني به روایت تصویر

1390/5/10 12:07
نویسنده : پریا
1,436 بازدید
اشتراک گذاری

سفرنامه تابستاني مصور محمد صدرا

همون روزای اول سفر یک شب شام رفتیم به باغ عمو دکتر. اینم چند تا عکس که من از درخت بالا کشیدم. از اینجا معلوم میشه که من چقدر شیطون هستم.

محمد صدرا روی درخت

محمد صدرا روی درخت

محمد صدرا روی درخت

یه روز هم رفتیم خونه عمه بابام. خونه شون خیلی قشنگه. اینجا هم مثل باغ میمونه.

محمد صدرا در حال بررسی گلها

محمد صدرا در حال بررسی گلها

محمد صدرا در حال بررسی گلها

یه روز که فکر می کردم مامانم خوابه رفتم سروقت چمدان سفر، ولی غافل از اینکه مامانم بیدار بود و داشت از من عکس می گرفت.

محمد صدرا و چمدان سفر

 محمد صدرا و چمدان سفر

اینجا داشتم با خودم می گفتم آهان پيداش کردم.

محمد صدرا و چمدان سفر

از همون روزهای اول سفر، من نشستن را آغاز کردم. این هم عکسی از اولین نشستن من بر سر سفره خانواده .البته  اشتباه نکنید، این کاسه برزگی که دست من می بینید ظرف غذای من نیست. ظرف غذای من یه پیاله کوچولوست که مامان جون برام از دیگ غذا جدا می کنه و برام کنار میذاره. دستش درد نکنه همینجا از ایشون کمال تشکر را دارم.

اولین نشستن محمد صدرا سر سفره

این عکس هم مربوط میسشه به یه روز بعداز ظهر که دنبال کارت اعتباری یا چیزی تو این مایه ها در کیف کارتهای بابا می گشتم.

محمد صدرا در حال بازرسی کیف بابا

 

محمد صدرا در حال بازرسی کیف بابا

محمد صدرا در حال بازرسی کیف بابا

توشو خوب گشتم ولی چیزی نبود. برا همین رفتم سراغ اسباب بازی های خودم. این مکعب های رنگی رو عمو مهدی برام خریده بود.

محمد صدرا و جعبه مکعب ها

محمد صدرا و جعبه مکعب ها

 

محمد صدرا و جعبه مکعب ها

بازی با اينا هم فايده نداره، آخه باید يکی باشه اینهارو رو هم بچینه تا من خرابش کنم. بعد کلی بخندم.

یه روز عصر هم رفتیم خونه عمه کوچیکه. خونه اونا هم خیلی قشنگه. ببینید.

محمد صدرا و گل های حیاط

اینجا داشتم فکر می کردم که چرا ما از این حیاط ها نداریم. چقدر ما فقیریم. یعنی میشه یه روز به ما هم از این خونه بدهند تا توی حیاطش همه چیز بکاریم. آخه شنیدم که می خوان به همه ایرانی ها یکی از این خونه ها بدن.

محمد صدرا و درخت انگور

الان دیگه ناراحت نیستم. چون خونه عمه عین خونه خود آدمه. مگه نشنيد ميگن مگه اومدی خونه عمه ات اینقدر راحتی؟ یول

محمد صدرا و درخت انگور

یه روز هم بابا منو برد حموم . این مامان دست از سر کچل ما بر نمی داره هی عکس میندازه و آبروی منو می بره.

محمد صدرا بعد از حمام

محمد صدرا بعد از حمام

روز آخر برای پیک نیک رفتيم خارج از شهر. اونجا رو نمی دونم اسمش چی بود. ولی جای قشنگی بود.

من کفشم درآوردم ها. نگید با کفش اومد رو فرشمون. پسر عمو محمد هم شاهده.

محمد صدرا در پیک نیک

اینجا من قرار نبود مچ آقا جون رو - که داره توی سبد دنبال چیزی می گرده - رو بگيرم. اتفاقی توی عکس افتاده. آقا جون ببخشید تقصیر من نیست.

محمد صدرا در پیک نیک

 محمد صدرا در پیک نیک

خودشون هندونه رو می خورند و پوستشو می دن به من بیچاره.

محمد صدرا در پیک نیک

محمد صدرا در پیک نیک

بابا رفته تنیس بازی کنه. من هم می خوام از فرصت استفاده کنم و کتابشو بخونم.

محمد صدرا حال کتاب خواندن

بذار ببینم حواسش اینجا نباشه یه وقتی!!!!!   نه مثل اينکه خيلی سرش گرم بازیه، آخ جون.

محمد صدرا حال کتاب خواندن

نمی دونم چرا هر چی می خونم نمی فهمم.ناراحت

محمد صدرا حال کتاب خواندن

اصلاً ببینم اسم کتاب چيه؟  ای بابا، این کتاب که مال سن من نیست. حالا اون دور دورا  می خونمش.

محمد صدرا حال کتاب خواندن

باید برم دنبال یه سرگرمی دیگه.

محمد صدرا در پیک نیک

این آقا مجتبی هم که دنبال شیطنت های خودشه واسه من پسر عمه نمی شه.

عصر برگشتيم خونه و بار و بندیل رو بستیم و راه افتادیم به مقصد تهران دودی خودمان.

 محمد صدرا در هواپیما

امان از دست اين مهماندارهای هواپيما همشون لپ آدمو ميکشن. بذار بزرگتر بشم حال همه تونو میگيرم.

محمد صدرا در هواپیما

پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (5) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف
بهارک
21 مرداد 90 0:32
سلام..طراحی عکس وقالب وبلاگ..خوشحال میشم سر بزنید.. ممنون میشم مارو لینک کنید..
رهائي
21 مرداد 90 21:50
شيرين بايد باشه وقتي لحظه لحظه ي بزرگ شدن دلبندت و ببيني
مامان سيد كوچولو
30 مرداد 90 19:50
هميشه به گردش ني ني جون... عكس هندوانه خيلي نازه.. ني ني تكاور شده... تو كيف بابايي چقد پول برداشتي بلا؟؟
خاله سحر
21 شهریور 90 14:20
سلام عزیزدلم.. دقیقا اینجا که عکساتو دیدم متوجه شدم که ماشالله هزارماشالله چه بزرگ شدی خاله و ما نفهمیدیم.. شب عروسیم هم که فقط داد زدی خشگل خان از این به بعد همش میام به وبلاگت سر میزنم که مامان خانمت با کلی تاخیر آدرسشو برام فرستاده قربون او لپات که اگه منم بودم میکندمشون
عمو مهدی
26 شهریور 90 15:12
بی صبرانه منتظر سفرنامه زمستونیت هم هستیم عموجون


عمو جان اول سفرنامه پاییز رو می نویسم بعد نوبت زمستون هم میرسه.


1