محمد صدرامحمد صدرا، تا این لحظه 8 سال و 25 روز سن دارد

محمدصدرا پسر گل مامان و بابا

اولین دوستان مسجدی من

سلام          این منم که همراه بابا و مامان رفتیم به مسجد امام جعفر صادق (ع) در ميدان هفت حوض. ببینید که چقدر خوش تیپم لباس چهار خونمو پوشیدم. فاطمه خانم دختری است که وقتی مامان داشت نماز می خوند با من حرف می زد و بازی می کرد. خیلی دختر مهربونی بود. انشاء الله در آینده خوشبخت بشه.بعد از نماز که رفتیم بیرون مسجد، همره مامان بزرگش دیدیمش و از مامان بزرگش اجازه گرفتیم که عکسش رو برای یاگاری نگه داریم و ایشون هم اجازه داد. ...
31 خرداد 1390

کالاسکه

اين کالاسکه ی منه. چیز جالبیه بوی بیرون رفتن و دیدن بچه های توی فضای سبز جلوی خونمون رو می ده که دارن با تاب و سرسره بازی می کنن و سرو صدا می کنن. من که نمی تونم این کارها رو انجام بدم و فقط نگاهشون می کنم. البته بابا و مامان منو زیاد نمی برن چون فکر می کنن من بد عادت می شم و بعدا باعث آزار و اذيیتشون می شم. الان نمی دونم چی بگم، چون فعلا که زبون ندارم. ...
31 خرداد 1390

مهد کودک

سلام من از روز ٢١ خرداد ٩٠ به مهد کودک رفتم. خیلی برام جالب بود. همش در و ديوارهای رنگی و شکل ها و عکس ها منو مشغول می کرد. اصلا هم نفهمیدم که مامانم منو اونجا میزاره و میره سرکارش. البته محل کار مامانم به مهد نزدیکه و مامانم هر روز ساعت ١٠ میاد پیشم و منو می بینه. راستی هنوز هیچی نشده من مهدم رو عوض کردم. یعنی مجبور شدم چون مهد قبلی جا برای اجاره پيدا نکرد و فعلا ازشون خبری در دست نیست. حالا دو کوچه اومدم پایین تر و به مامانم هم نزدیک تر شدم. اینم عکسی از روز اولم که مامانم ازم انداخته. در واقع عکسی از اولین مهدم. توی مهد جدید هنوز عکس ندارم هر وقت گرفتم براتون میذارم. ...
28 خرداد 1390

اندر حکایت فرش

سلام علیکم عمو مهربون اندر حکايت فرش اين فرش توی خونه قبلی توسط محمدصدرای گل گلاب مزين شده بود و حالا توی این خونه جديد که اتاقش تاقچه داره ، حياطش باغچه نداره، توسط مامان و بابا آبکشی شده و همين طور توی آفتاب حياط خشک شده.  محمدصدرا کوچولوی نازنين هنوز اجازه نداده تا اونو ببریم توی اتاق بندازیم و بار و بندیلشو آورده توی حياط و روش نشسته بازی می کنه تا ببينيم کی دگر بار از خجالت اين فرش دربياد. ...
28 خرداد 1390