محمدصدرا پسر گل مامان و بابا

خاطرات محمدصدرا کوچولو

موهام کوتاه شد

اين عکس من با موهای بلند است. دیگه کم کم طوری شده بود که هر کی منو نمی شناخت، فکر می کرد من دخترم. البته مامان قصد داشت من رو به عکاسی ببره و یک عکس دخترونه از من بگیره برای یادگاری. ولی چون اصولاً من پام رو تو عکاسی نمیذارم تا این موقع نتونسته بود به هدفش برسه. یک روز خاله با سعی و تلاش فروان قصد داشت که حداقل با دوربین خودمون از من عکس قابل چاپی تهیه کنه. متاسفانه ایشون موفق نشدند و این شد نتایج عکاسی خاله. (برخی از عکس ها را ببینید) استفاده از زمان خواب بنده در جلوی تلویزیون و با امکانات کم مثل نداشتن کش موی خوشگل و گل سرهای زیبای دخترانه. بعد از چند لحظه من بیدار شدم. اولش متوجه نشدم که موهام رو بستن. خاله منو روی ...
26 تير 1392

آشپزی می تونم

موقعی که قابلمه های آشپزخونه رو آوردم و دارم باهاشون بازی می کنم، مامان می پرسه محمدصدرا داری چه کار می کنی؟      ميگم: دارم آشپزی می تونم. میگه: داری چی می پزی؟       - دالم شوپ می پزم. برای کی درست می کنی؟   - بلا خوودم دوروش می تونم. آخه، خيلی سوپ دوست دارم. مامان می خواست سیب زمینی پخته ها رو پوست بگيره برای سالاد اولويه، گير سه پيچ دادم که خودم پوش بگيلم. مامان يه چنگال داد دستم و گفت بيا ولی مواظب باش دستت نسوزه، بعد رفت سراغ کارهای دیگرش. من با ابتکار خودم رفتم از توی کشوی آشپزخانه از اين دستمال ماکارونی ها برداشتم آوورم دستم کردم تا دستم نسوزه. آخرش هم چند تا ا...
11 تير 1392
1