محمدصدرا پسر گل مامان و بابا

خاطرات محمدصدرا کوچولو

برم نون بگیرم ؟؟؟؟

دو روز تعطیلی آخر هفته رو با مامان رفتیم خونه بابا جون. بابا جون از اینکه هوا گرمتر شده و مامان اجازه میده که ایشون منو با خودش ببره بیرون خوشحاله. صبح روز پنج شنبه من اول از همه بیدار شده بودم، بالای سر تک تکشون رفتم و بیدارشون کردم. بابا جون هم تا بیدار شد، مثل همیشه رفت که نون بگیره و اینبار من رو هم با خودش برد نانوایی.  من برای اولین بار، اولین نون رو برای صبحونه آن روز خریدم. اولش بلد نبودم و اونو گذاشتم روی زمین. بعد دیدم بابا جون نونشو گذاشته توی سفره. من هم همین کار رو کردم. البته ببخشیدها خودم هم نشستم تو سفره. شرمنده، بیشتر اوقات این کار رو میکنم. و بعد.... حاصل دست رنجمو نسشتم خوردم. به قولی: "هرکه نان از ...
24 ارديبهشت 1391

جعبه

چند روز پیش مامان وسیله ای خریده بود و اون رو از توی جعبه اش درآورده بود و جعبه اش رو گوشه ای از اتاق گذاشته بود تا بعداً ببرش انباری. من تا دیدمش درشو باز کردم و رفتم توش نشستم. فکر کردم اصلاٌ برای اینکاره. کلی باهاش سرگرم شدم. هی رفتم داخلش نشستم و هی اومدم بیرون. ...
18 ارديبهشت 1391

بیست و پنجمین نمایشگاه کتاب تهران

پنج شنبه ١٤ اردیبهشت با مامان به نمایشگاه کتاب رفتیم و فقط تونستیم از بخش کودکان نمایشگاه دیدن کنیم. هرجا میرسیدم کتابها رو با دید کارشناسانه نگاه می کردم. بالای یکی از غرفه ها از این جباب سازها گذاشته بودند که به صورت خیلی ناشیانه کار گذاشته شده بود. می پرسید چرا؟ چون جباب ها وسط محل عبور مردم می افتاد و در این قسمت یه عالمه نی نی مثل من می ایستادند و سرگرم حباب ها می شدند. اونوقت این عابرها می اومدند تلقی می زدند به ما نی نی ها. تصادف آدم بزرگهای سر به هوا  بود با نی نی های بازیگوش. من معمولاً  خودم کتابامو انتخاب می کنم. اینجا هم یکسری از کتابهارو گذاشته بودند روی زمین تا تو...
18 ارديبهشت 1391

مدل خوابیدن جدید

هفته گذشته چندجا مهمون بودیم، خونه خاله مامان، خونه دایی محمد و خونه دایی مهدی. اگه بدونید چقدر طی طریق کردیم برای خوشحال کردن این میزبانان گرامی. خونه خاله جون اینا کلی خرابکاری کردم. انگور مصنوعیشون رو براشون دونه دونه کردم تا خوشگلتر دیده بشه.  جالبه که خاله مامان به شوخی به مامانم که کاری به کار من نداشت میگفت:" آخه چرا بچه تونو هی دعوا می کنید برای این خرابکاری. توی خونه ما دعوا کردن بچه ها ممنوعه و..." و مامان هم می خندید و می گفت اشکال نداره خاله جون خسارتشو می پردازیم یا براتون یکی می خریم. این عروسک دخترشونه که دانشجو هم هست(یعنی بزرگه و نه تنها به زور از دستم نمی گرفت، بلکه خودش میداد دستم تا بازی کنم...
11 ارديبهشت 1391

رفتم به باغی دیدم کلاغی

 طبق رسم دیرینه که حتی به قبل از تولد اینجانب و آقا عماد هم میرسه، این خانواده نازنین (خانواده آقا عماد که فامیلا هم هستند) در این موقع از سال، به دو منظور می اومدن خونه ما. یکی برای مراسم زیبای عید دیدنی و دیگری تفلد گیرون بابا. این بار اونا تصمیم گرفته بودند که کیک تفلد بابای منو بگیرن و با خودشون بیارن. القصه مامانا قرار گذاشته بودند که بابا موضوع رو متوجه نشه، و خوب هم متوجه نشد. وقتی بابا در بدو ورود ایشان به منزل دم در تشریف داشتند، این آقا عماد همون جلوی در بند رو آب داده بوده و به بابا گفته بوده که عمو تفلد شمایه، ما هم براتون تیت خریدیم. (یکی نیست بهش بگه، باقلوا،  این همه پاچه خواری برای...
3 ارديبهشت 1391

رفتم سرکار مامان

چند روز پیش به خاطر اینکه کمی سرماخوردگی داشتم و مهد کودک من رو قبول نکرد با مامان به محل کارش رفتم. همانطور که همه شما در جریان هستید، بنده روی صندلی بشین نیستم. خیلی راحت و با کفش های نه چندان تمیزم میرم روی میز، حالا هر میزی که باشد، حتی میز کار مامان. مامان جون اگه اجازه بدبد وب لاگمو خودم به روز می کنم. بلدم ها، فقط یه کم به من فرصت بدهید تا خودمو نشون بدم. مامان میخواست به خاله فرناز یه سر بزنه، من رو هم با خودش برد. اینجا آسانسور ساختمان اونهاست. آینه قدی داره، دارم به آینه نگاه می کنم. مامان که از آسانسور رفت بیرون، من هم پشت سرش رفتم بیرون. اما تا مامان برگرده و ببینه من پشت سرش هستم یا نه، من دوبا...
29 فروردين 1391
1