محمدصدرا پسر گل مامان و بابا

خاطرات محمدصدرا کوچولو

اولین بای بای کردن من

من امروز برای اولین بار هنگام خداحافظی با باباجونم بای بای کردم. بابام گفت فتبارک الله احسن الخالقین. هر وقت من کار جدیدی انجام می دم، باباجون این جمله رو میگه. برای اینکه اونا باور کنند که من اشتباه نکردم، دوباره  این کار و کردم. مامان و بابا کلی ذوق کردند و خدا رو شکر کردند. ببخشید دیگه دوربین دم دست نبود، عکسشو ندارم.   ...
20 مرداد 1390

مطب آقای دکتر

روز پنج شنبه و جمعه من کمی تب داشتم. مامان و بابا تصميم گرفتند که روز شنبه ٢٩ خرداد منو پیش دکتر خودم ببرند. چون آقای دکتر ساعت ٥ به بعد در مطبش حاضر میشد مامانم منو برای اولين بار سرکارش برد. خاله شهرزاد با من خیلی بازی کرد. منو نگه داشت تا مامانم نمازش رو خوند. وقتی مامان کارت زد و می خواستیم بریم مطب ، خاله شیما اصرار کرد که با ماشین اونا تا سیدخندان بریم. القصه که ما زود رسیده بودیم . مامان نگران بود که حالا چه طوری منو سرگرم کنه تا ساعت ٥ بشه. اما وقتی خانم منشی در رو باز کرد و استخر بادی وسط محیط مطب رو دید کلی خوشحال شد و منو گذاشت توی استخربادی تا بازی کنم. من هم که ندید بدید بودم و با تعجب به اون دست می زدم و ساکت بودم. کمی بعد...
20 مرداد 1390

امیر علی دوست کوچولوی من

میخوام دوستم امیرعلی رو بهتون معرفی کنم. امیرعلی دو ماه از من بزرگتره، پسر آروم و خندون و دوست داشتنیه. چشمای بابا و مامانش رنگی نيست ولی خودش چشماش طوسيه. بر خلاف من. ماشاء الله تا حالا چهارتا دندون درآورده. می شینه و دستاشو به وسایل می گيره و بلند میشه. ما همديگه روزهای  اول هر ماه قمری در جلسه ختم انعام میبینم. جلسه برای خانمهاست. فقط من و امیر علی آقا تشريف داريم. امير علی یه بار هم با مامانش اومد خونمون. من همه اسباب بازیهایی که دم دست داشتم رو براش آوردم تا بازی کنه. آخه تو اين خونه که موقتاً هستیم همه اسباب بازیهام دم دستم نیست. اميرعلی دوست منه در ضمن ما بلدیم با هم حرف بزنیم. بزرگترا کلی از این موضوع تعج...
20 مرداد 1390

من و مامانم رفتیم خونه مها اینا

مها کوچولو یک سال و پنج ماهشه و نوه عمه مامانمه. تقریباً یک ماه پیش، روز پنج شنبه که باباها سر کار بودند و عمه مامانم با مریم و مرجان اومده بودند تهران، من و مامانم رفتیم خونه مها اینا تا اونا رو ببینیم. اينجا مها خانم خواب بوده که من  تونستم سوار موتورش بشم. چون مها خیلی مال دوسته اصلاً اجازه نمی ده طرف اسباب بازیهاش بریم، چه برسه به اینکه به اونا دست بزنیم. این هم عکس مها خانم در حال تاب بازی. ...
20 مرداد 1390

مهد کودک جدید من

قول داده بودم که عکس مهد جدید رو براتون بذارم. البته مامانم نتونسته عکسای خوبی بگیره. اينجا یه گوشه از راهروی ورودی است. اینجا هم ورودی ساختمان از توی حیاط است. راستی مهدمون استخر داره و آموزش شنا هم داریم. ولی برای بچه های ٣ سال به بالاست. من از روی این دو تا مترسک می فهمم که به مهد اومدم. چون هر وقت اینارو میبینم شروع می کنم سروصدا کردن. بعد بقیه آدمایی که نزدیک من هستن از تعجب کردن من تعجب میکنن. پشت من مجسمه یه فرشته است که با زاویه ای که من ایستادم، بالهاش برای من دراومده. حالا دیگه اون فرشته مهربون منم. مهدمون  Webcam هم داره و مامانم می تونه از محل کارش اتاقمون رو ببینه. ...
20 مرداد 1390

اولین غذا خوردن من

سلام من محمد صدرا هستم. مامانم می گه که من خیلی گلم، ماهم ، دردانه ام . راستی من هیچی نخوردم ها، خوب ببینید، از عکسم هم معلومه. ...
20 مرداد 1390
1