محمد صدرامحمد صدرا، تا این لحظه 8 سال و 21 روز سن دارد

محمدصدرا پسر گل مامان و بابا

شرح برخی از کارهای من در 15 ماهگی

سلام دوستان، امروز می خوام یکسری از کارهایی که در این دوره انجام میدم رو براتون شرح بدم. این کارها مختص این زمانه چون ممکنه بعداً این کارها رو انجام ندم یا پیشرفته ترش رو انجام بدم. ١- موقعی که تشنه ام میشه میرم و لیوانمو که معمولاً رو لبه اوپنه رو برمی دارم میارم میدم دست مامان یا بابا، و گفتن آآآآآآآآآآآ، و بالا گرفتن سر و باز گذاشتن دهانم، بهشون میگم که بهم آب بدین. ٢- وقتی گرسنه ام میشه میرم جلوی اجاق و به قابلمه ای که روی اونه اشاره کرده و سر وصدا می کنم که یعنی گشنمه. اگه بهم غذا داده باشن وسیر نشده باشم ظرف غذامو برمی دارم و میرم کنار اجاق گاز می ایستم و ظرفمو میگیرم بالا سمت قابلمه، یعنی که من بازم غذا میخوام. 3- وقتی غذا داغه و...
3 اسفند 1390

نمایشگاه کیتکس

اولین نمایشگاه تخصصی محصولات کودک و نوجوان (کیتکس) در یافت آباد چون من از این ماشین خیلی خوشم اومده بود و هنوز نمایشگاه هم خیلی شلوغ نشده بود، صاحبش به من اجازه داد تا سوارش بشم و کمی رانندگی کنم. خیلی به من خوش گذشت. هم فرمونشو می چرخوندم، هم خودم کل ماشینو تکون می دادم. فکر کنم آقاهه پشیمون شد که اجازه داده من سوار ماشین بشم. آخرش هم با گریه از ماشین اومدم بیرون. اینجا غرفه عمو پورنگ و امیر محمد است. چون ساعات اولیه شروع نمایشگاه بود تونستم با امیرمحمد عکس بندازم. اون دختره هم به زور اومد توی عکس ما، برای همین دوباره عکس انداختیم. این عروسک بزرگه هم جلوی یکی از غرفه ها بود که بچه های دیگه باهاش عکس می انداختن...
29 بهمن 1390

میز تلویزیون

سلام دوستان، کشف چدید من اینه که فهمیدم میشه رفت توی میز تلویزیونی که خالیه. می پرسید چه جوری؟ خوب اینطوری؟ برای اینکه این میخک ها اذیتم نکنن، درشون میام تا از شرشون راحت بشم. تازه اش هم شاید مامان توی جای دیگه مثل طبقات کابینت ازشون بتونه استفاده کنه. میشه در رو بست و اینجا قایم شد، تا کسی پیدات نکنه. آخه به این کار میگن شیطنت؟ شما بگید. ...
25 بهمن 1390

میلاد حضرت محمدمصطفی(ص) و امام جعفرصادق(ع) مبارک

   امشب سخن ازجان جهان بایدگفت        توصیف رسول(ص) انس و جان باید گفت        در شـــــام  ولادت  دو قــطب عالم         تبریک به صــاحب الزمان (عج) باید گفت . . . هفده ربیع الاول، سالروز میلاد با سعادت حضرت ختمی مرتبت، حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله) و طلوع خورشید پرفروغ آسمان علم الهى و برگیرنده نقاب از چهره حقایق، امام جعفر صادق علیه السلام بر همه مسلمانان عالم مبارک باد! ماه فرو ماند از جمال محمد سرو نباشد به اعتدال محمد قدر فلك را كمال و منزلتى نيست در نظر قدر با ك...
19 بهمن 1390

نمایشگاه اسباب بازی در کانون پرورش و فکری کودکان

باز هم نمایشگاه اسباب بازی کودکان، روز یکشنبه ١٦ بهمن در کانون پرورشی و فکری کودکان و نوجوانان.  من آجرها رو می دادم به بقل دستی هام ولی هیچکدوم از اونها آجرها رو از من نمی گرفتند!!! کلی هم داد و بیداد می کردم ولی گوششون بدهکار نبود. همشون سرگرم کار خودشون بودند. مثل عکش بالا من دارم داد می زنم: ایاااااااا اما خانم اینقدر سرگرمه که انگار نمی شنوه. إإإإإ من هم تصمیم گرفتم با این جماعت کار گروهی انجام ندم. و خودم مستقل ساخت و ساز اصولی رو انجام بدم، البته با رعایت مبحث ١٩. وقتی حوصله ام سر رفت، خواستم برم اون پشت، چون یه گونی از این آجرها اون پشت بود. وقتی نتونستم از اون یه ذره جا رد بشم. کلی گریه کردم و بابا مجبور شد ...
19 بهمن 1390

صندلی

در این پست میخوام بالا رفتن از صندلی رو به همه نی نی ها آموزش بدم. ابتدا صندلی ای رو که مامان تازه براتون خریده رو برمی دارید و می برید سمت جایی که میخواید از اونجا بالا برید. سعی کنید بهانه داشته باشید. مثلا من لیوانمو بهونه کردم. درحالت عادی مامان لیوان رو رو لبه اوپن میذاره تا خودم بتونم بردارم و من راحت اونو برمی دارم. اما الان کمی دورتره و استفاده از صندلی واجبه. وقتی جای صندلی رو محکم کردید. اول یک پاتونو میذارید روی اون. دستتوتن رو به دیوار یا اوپن بگیرید. بعد با بالا آوردن اون پاتون کاملاٌ روی صندلی بایستید. اون وقت به جای لیوان، به هر چیز دیگه ای که اونجا باشه دسترسی دارید. خوشتون اومد؟؟؟؟؟ فق...
18 بهمن 1390

اشکال هندسی

یکی از اسباب بازیهایی که مامان از نمایشگاه برام خریده، جور چین اشکال هندسیه که من خیلی باهاش بازی می کنم. کلی منو سرگرم می کنه. خیلی هم ارزونه.   دایره خیلی راحت جا می افته. مربع و مستطیل رو هم زود جاشونو پیدا می کنم فقط کمی مثلث بدجنس اذیتم می کرد که اون رو هم دیگه راحت می ذارم سرجاش. راستی اولین بار که می خواستم این کار رو انجام بدم. هر کدوم که جا نمی افتاد با دستم فشار می دادم، بعد کمی هم با عصبانیت داد می زدم. أأأأأأأأأأ ، اونوقت مامان و بابا می خندیدند به من. در آخر هم برای خودم دست می زنم. چون همیشه که بقیه نیستند تا منو تشویق کنند. برای همین باید خودم خودمو تشویق کنم تا استعدادهام شکوفا بشن. ...
18 بهمن 1390

نمایشگاه اسباب بازی و سرگرمی کودکان

مامان دیگه رسما راننده شخصی بنده شده و قرار شده که منو به جاهایی که تا حالا نبرده ببره تا به من خوش بگذره. آخ جون، چه مامان خوبی. الان به من میگن یه نی نی خوشحال.  روز یکشنبه 10 بهمن 90 با خبر شدیم که آخرین روز نمایشگاه اسباب بازی و سرگرمی کودکان در پارک گفتگو است. مامان بعد از کارش منو برد اونجا. اولش خواب بودم بعد چند لحظه از سر و صدای داخل سالن بیدار شدم و تا سرم رو بلند کردم و بچه های زیادی رو اونجا دیدم شروع کردم به گفتن این کلمات: " أأأأأأأأ اواوواووو ددددد". یعنی:" چه جای جالبی، چگده گشنگه، أأ". (این جلیقه بافتنی که می بینید رو خاله فرناز برای تولد یکسالگیم داده به یه خانوم مهربون، برام بافته. مامان خوش خیال برای ا...
16 بهمن 1390

خونه یگانه اینا و الینا گلینا اینا

آخر هفته پیش رفتیم خونه یگانه خانم و از اونجا هم رفتیم خونه خاله الینا. عکس های خونه یگانه گله. ببینید.   همه کارها رو با هم انجام میدادیم. مثل بازی با تلفن. تقریباً سر همه چیز با هم دعوا می کردیم. یگانه بیشتر وقتا منو میزد. یا لباسمو می کشید. منم که حساس، شروع می کردم به گریه زاری. یگانه یه دونه از این سه چرخه هایی که پشتشون میله برای هدایت توسط بزرگترها داره(واکر)، داشت که سر اون هم چند بار گریه و داد و بیداد راه انداختیم. مامان خیلی کم ازمون عکس گرفته. یگانه اینا دو تا صفحه کلید و دو تا موس داشتند. یکیشو می داند به من یکیشو می دادند به یگانه.(مال یگانه وایرلس بود). یک بار من مال خودمو رو پاهام گذاشتم و مال یگانه ...
15 بهمن 1390

خانه اسکیمویی من

دو روزه که بابا جون برام یه خونه خریده که برم توش بازی کنم و اسباب بازیهامو توی خونه ریخت و پاش نکنم. اونقدر من از این خونه خوشم اومده که بالشم رو هم می برم و توش می خوابم. بابا توپ رو می انداخت توی خونه من. من چند بار توپ رو براش انداختم بیرون ولی بهش گفتم اگه یک بار دیگه توپتو بندازی تو خونه من، پاره اش می کنم تا دیگه نتونید مزاحمم بشید. آدم تو خونه خودش هم آرامش نداره، از دست این بچه های شیطون. خونه باید انعطاف پذیر باشه. مثل خونه من. ببینید چطوری نشستم رو سقفش. تازه وقتی هم بلند شدم دوباره شد همون خونه اولی. خیلی جالبه این خونه رو، من که سهله زلزله هم نمی تونه خرابش کنه. ...
5 بهمن 1390